{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
اگه میدونستی که چقدر تنهام برام اشک میریختى . . . اما اگه میدونستی که چقدر اشک میریزم . . . هیچوقت تنهام نمیزاشتی
هنوزت نیست پای برزن و بام هنوزت نوبت خواب است و آرام هنوزت انده بند و قفس نیست بجز بازیچه، طفلان را هوس نیست
هر وقت گریه می کنم،… سبک می شوم.. ؛ عجب وزنی دارد چند قطره اشک
بیاموزندت این جرئت مه و سال همت نیرو فزایند، هم پر و بال هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است هنوز از چرخ، بیم دستبرد است
بدن خردی نیاید از تو کاری به پشت عقل باید بردباری ترا پرواز بس زودست و دشوار ز نو کاران که خواهد کار بسیار
فتاد از پای و کرد از عجز فریاد ز شاخی مادرش آواز در داد کزینسان است رسم خودپسندی چنین افتند مستان از بلندی
نه گفتی کان حوادث را چه نامست نه راه لانه دانستی کدامست نه چون هر شب حدیث آب و دانی نه از خواب خوشی نام و نشانی
گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد گه از تشویش سر در زیر پر کرد نه فکرش با قضا دمساز گشتن نهاش نیروی زان ره بازگشتن
نمودش بسکه دور آن راه نزدیک شدش گیتی به پیش چشم تاریک ز وحشت سست شد بر جای ناگاه ز رنج خستگی درماند در راه
کبوتر بچهای با شوق پرواز بجرئت کرد روزی بال و پر باز پرید از شاخکی بر شاخساری گذشت از بامکی بر جو کناری
چو بنماید رخ چون ماه تابان برو پیشش گدائی کن گدائی
ز کوی او غباری کاورد باد کند در چشم جانها توتیائی
به غمزه چشم مستش کرده پیدا رسوم مستی و سحر آزمائی
خدا از لطف محضش آفریده به نام ایزد زهی لطف خدائی
خم ابروی ا و در جان فزائی طراز آستین دلربائی
فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...
اگه میدونستی که چقدر تنهام برام اشک میریختى . . . اما اگه میدونستی که چقدر اشک میریزم . . . هیچوقت تنهام نمیزاشتی
هنوزت نیست پای برزن و بام هنوزت نوبت خواب است و آرام هنوزت انده بند و قفس نیست بجز بازیچه، طفلان را هوس نیست
هر وقت گریه می کنم،… سبک می شوم.. ؛ عجب وزنی دارد چند قطره اشک
بیاموزندت این جرئت مه و سال همت نیرو فزایند، هم پر و بال هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است هنوز از چرخ، بیم دستبرد است
بدن خردی نیاید از تو کاری به پشت عقل باید بردباری ترا پرواز بس زودست و دشوار ز نو کاران که خواهد کار بسیار
فتاد از پای و کرد از عجز فریاد ز شاخی مادرش آواز در داد کزینسان است رسم خودپسندی چنین افتند مستان از بلندی
نه گفتی کان حوادث را چه نامست نه راه لانه دانستی کدامست نه چون هر شب حدیث آب و دانی نه از خواب خوشی نام و نشانی
گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد گه از تشویش سر در زیر پر کرد نه فکرش با قضا دمساز گشتن نهاش نیروی زان ره بازگشتن
نمودش بسکه دور آن راه نزدیک شدش گیتی به پیش چشم تاریک ز وحشت سست شد بر جای ناگاه ز رنج خستگی درماند در راه
کبوتر بچهای با شوق پرواز بجرئت کرد روزی بال و پر باز پرید از شاخکی بر شاخساری گذشت از بامکی بر جو کناری
چو بنماید رخ چون ماه تابان برو پیشش گدائی کن گدائی
ز کوی او غباری کاورد باد کند در چشم جانها توتیائی
به غمزه چشم مستش کرده پیدا رسوم مستی و سحر آزمائی
خدا از لطف محضش آفریده به نام ایزد زهی لطف خدائی
خم ابروی ا و در جان فزائی طراز آستین دلربائی
فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}