{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
فقط رفت بدون کلامی که بوی اشک دهد… فقط رفت بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد… فقط رفت… فقط رفت و من شنیدم که توی دلش گفت: راحت شدم
نخست مرد خدایی که دست بیعت داد رسول را به صباح و مسا ظهیر آمد
هیچ کسی ارزش گریه های تو را ندارد… اگر هم داشته باشد اشک تو را در نمیاورد
بساط ظلم برافتاد از بسیط زمین بشیر عدل الهی چو بر سریر آمد
به قدرت صمدی در صنم شکست افتاد که دور سلطنت واحد قدیر آمد
عقول ناقصه از شرم دم فرو بستند که عقل کامل و کل در سخن دلیر آمد
زآسمان رسالت بتافت ختم رسل که چرخ معدلت از طلعتش منیر آمد
به دور پادشه عادلی که پیش درش قصور عالیۀ قیصری قصیر آمد
این روزها آنقدر بغضم سنگین شده که…. اگر گردنم را هم بزنی به جای خون….. اشک می ریزد
تمام تنم میلرزد… از زخمهایی که خورده ام..!! من از دست رفته ام…شکسـته ام می فهمی؟؟ به انتهای بودنم رسیده ام اما… اشک میریزم ولی عهد نخواهم شکست
مزاج عالمیان چون به شور و شر گردید به خیر جامعه خیرالبشر بشیر آمد
کاش میشد اشک را تهدید کرد کاش میشد فرصت لبخند را تمدید کرد کاش میشد در غروب لحظه ها لحظه دیدار را تجدید کرد
اگر هزار بشیر آمد و نذیر آمد محمد است که بی مثل و بی نظیر آمد
اجلال تو را ضؤ سماکی افگند اعدای تو را سوی مغاکی افگند
کیوان چو قران به برج خاکی افگند زاحداث زمانه را به پاکی افگند
دل عطار سر دوستی یافت ولی وقتی که خود را دشمن آمد
فقط رفت بدون کلامی که بوی اشک دهد… فقط رفت بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد… فقط رفت… فقط رفت و من شنیدم که توی دلش گفت: راحت شدم
نخست مرد خدایی که دست بیعت داد رسول را به صباح و مسا ظهیر آمد
هیچ کسی ارزش گریه های تو را ندارد… اگر هم داشته باشد اشک تو را در نمیاورد
بساط ظلم برافتاد از بسیط زمین بشیر عدل الهی چو بر سریر آمد
به قدرت صمدی در صنم شکست افتاد که دور سلطنت واحد قدیر آمد
عقول ناقصه از شرم دم فرو بستند که عقل کامل و کل در سخن دلیر آمد
زآسمان رسالت بتافت ختم رسل که چرخ معدلت از طلعتش منیر آمد
به دور پادشه عادلی که پیش درش قصور عالیۀ قیصری قصیر آمد
این روزها آنقدر بغضم سنگین شده که…. اگر گردنم را هم بزنی به جای خون….. اشک می ریزد
تمام تنم میلرزد… از زخمهایی که خورده ام..!! من از دست رفته ام…شکسـته ام می فهمی؟؟ به انتهای بودنم رسیده ام اما… اشک میریزم ولی عهد نخواهم شکست
مزاج عالمیان چون به شور و شر گردید به خیر جامعه خیرالبشر بشیر آمد
کاش میشد اشک را تهدید کرد کاش میشد فرصت لبخند را تمدید کرد کاش میشد در غروب لحظه ها لحظه دیدار را تجدید کرد
اگر هزار بشیر آمد و نذیر آمد محمد است که بی مثل و بی نظیر آمد
اجلال تو را ضؤ سماکی افگند اعدای تو را سوی مغاکی افگند
کیوان چو قران به برج خاکی افگند زاحداث زمانه را به پاکی افگند
دل عطار سر دوستی یافت ولی وقتی که خود را دشمن آمد
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}