{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز !
بر لبم کس خنده ای هرگز مدید الا مگر در میان گریه بر احوال خود خندیده ام
در سینه پنهان کرده ام گنجینه ای از داغ غم تا می توانی سعی کن ای عشق، در ویرانی ام
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ و فلک
بر هر کسی که می نگرم، در شکایت است درحیرتم که گردش گردون به کام کیست؟
تا توانی سخن از مردم بی درد مکن گر همه کوه شود، تکیه به نامرد مکن
فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم
عمرها عیب دوستان گفتن وصف خود ساعتی ز دشمن پرس
ز پیری قدر شبهای جوانی، می شود ظاهر سپیدی های کاغذ، می کند روشن سیاهی را
یک جور را، هزار دلیل آورد به عذر یا رب که دلربای کسی، نکته دان مباد
ناز پروده تنعم نبرد راه بدوست عاشقی، شیوه رندان بلاکش باشد
مخور فریب محبت، که دوستداران را به روزگار سیه بختی، آزمودم من
گلی نشکفته بود از شاخساری، کز چمن رفتم نرفته است از چمن مرغی، بدین حسرت که من رفتم
یار، بی رحم و ستم پیشه، فلک مظلوم کُش کس نگیرد دست ما افتادگان را وای وای
گفتی بدهم کامت و جانت بستانم ترسم ندهی کامم و جانم بستانی
غیر شرح نامرادی، معنی دیگر نداشت درس هر فصلی که خواندیم از کتاب زندگی
همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز !
بر لبم کس خنده ای هرگز مدید الا مگر در میان گریه بر احوال خود خندیده ام
در سینه پنهان کرده ام گنجینه ای از داغ غم تا می توانی سعی کن ای عشق، در ویرانی ام
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ و فلک
بر هر کسی که می نگرم، در شکایت است درحیرتم که گردش گردون به کام کیست؟
تا توانی سخن از مردم بی درد مکن گر همه کوه شود، تکیه به نامرد مکن
فریب مهربانی خوردم از گردون، ندانستم که در دل بشکند خاری که بیرون آرد از پایم
عمرها عیب دوستان گفتن وصف خود ساعتی ز دشمن پرس
ز پیری قدر شبهای جوانی، می شود ظاهر سپیدی های کاغذ، می کند روشن سیاهی را
یک جور را، هزار دلیل آورد به عذر یا رب که دلربای کسی، نکته دان مباد
ناز پروده تنعم نبرد راه بدوست عاشقی، شیوه رندان بلاکش باشد
مخور فریب محبت، که دوستداران را به روزگار سیه بختی، آزمودم من
گلی نشکفته بود از شاخساری، کز چمن رفتم نرفته است از چمن مرغی، بدین حسرت که من رفتم
یار، بی رحم و ستم پیشه، فلک مظلوم کُش کس نگیرد دست ما افتادگان را وای وای
گفتی بدهم کامت و جانت بستانم ترسم ندهی کامم و جانم بستانی
غیر شرح نامرادی، معنی دیگر نداشت درس هر فصلی که خواندیم از کتاب زندگی
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}