{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید از غم هجر مکن ناله و فریاد که من زدهام فالی و فریادرسی میآید
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
من که از آتش دل چون خم می در جوشم مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم قصد جان است طمع در لب جانان کردن تو مرا بین که در این کار به جان میکوشم
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند
سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
رفتم به در میکده با طنازی دنبال ولنگاری و دختر بازی ناگاه مرا گرفت با غمازی
دوستان جان دادهام بهر دهانش بنگرید کو به چیزی مختصر چون باز میماند ز من صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم عشق در هر گوشهای افسانهای خواند ز من
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت به قصد جان من زار ناتوان انداخت نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
جهان پیر است و بی بنیاد ازین فرهاد کش فریاد
روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد گر چه یاران فارغند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد
گفتم : غم تودارم چیزی نگفت وبگذشت حافظ خوشابه حالت یارم گذشت و یارت گفتا غمت سرآید
در محفلی که خورشید اندر شمار ذره ست خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید از غم هجر مکن ناله و فریاد که من زدهام فالی و فریادرسی میآید
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
من که از آتش دل چون خم می در جوشم مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم قصد جان است طمع در لب جانان کردن تو مرا بین که در این کار به جان میکوشم
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند
سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
رفتم به در میکده با طنازی دنبال ولنگاری و دختر بازی ناگاه مرا گرفت با غمازی
دوستان جان دادهام بهر دهانش بنگرید کو به چیزی مختصر چون باز میماند ز من صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم عشق در هر گوشهای افسانهای خواند ز من
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت به قصد جان من زار ناتوان انداخت نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
جهان پیر است و بی بنیاد ازین فرهاد کش فریاد
روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد گر چه یاران فارغند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد
گفتم : غم تودارم چیزی نگفت وبگذشت حافظ خوشابه حالت یارم گذشت و یارت گفتا غمت سرآید
در محفلی که خورشید اندر شمار ذره ست خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}