{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
من یاد خوش دوست به دنیا ندهم لبخند خوشش به حور رعنا ندهم گر یاد کند مرا هر از گاهی چند گرد رخ وی به چشم بینا ندهم
عجب رسمی ست رسم آدمیزاد که دور افتاده را کم می کنند یاد که دور افتاده حکم مرده دارد که خاک مرده را کی می برد باد
باوفا مهر تو اندر جان ماست زندگی بی دوستی زندان ماست کم بزن آتش دل بی تاب را یاد خوبت روز و شب مهمان ماست
اگر نسیمی شانه هایت را نوازش کرد بدان آن هوای دل من است که به یادت می وزد
شاید با هم بودن سخت تکرار شود اما به یاد هم بودن را هر لحظه می توان تکرار کرد
آن نازنین کجاست که یادم نمی کند صد غم به سینه دارم و شادم نمی کند یک لحظه آنکه بی من هرگز نمی نشست امشب به یاد کیست که یادم نمی کند
روزهاست از سقف لحظه هایم یاد تو می چکد اگر باران بند بیاید از این خانه می روم
جنس من از آهن و از سنگ نیست من دلم تنگ است و یار دلتنگ نیست حال دل از من نمی پرسی چرا حال پرسیدن که دیگر ننگ نیست
کجا نفس میکشی دور هوات بگردم
همین که قاصدکی را، فوت کنی تا عطر نفس هایت را با خود بیاورد برای دلم کافیست
نفس میکشم تا بجای مرده ها خاکم نکنند اینگونه هست حال من چیزی نپرس عزیز
یکى براى هر نفس حوایى دارد ودیگرى هواى براى نفس هایش ندارد
تنهایی همین است تکرار نا منظم من بی تو بی آنکه بدانی برای تو نفس میکشم
چه تقدیر نفس گیری سراغ از من نمی گیری من افتادم به پای تو تو از دست دلم میری
گرچه تو بیخبر از حال پریشان منیبا همین بیخبری هم نفس جان منی
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیکتر میشوم این زندگی من است
من یاد خوش دوست به دنیا ندهم لبخند خوشش به حور رعنا ندهم گر یاد کند مرا هر از گاهی چند گرد رخ وی به چشم بینا ندهم
عجب رسمی ست رسم آدمیزاد که دور افتاده را کم می کنند یاد که دور افتاده حکم مرده دارد که خاک مرده را کی می برد باد
باوفا مهر تو اندر جان ماست زندگی بی دوستی زندان ماست کم بزن آتش دل بی تاب را یاد خوبت روز و شب مهمان ماست
اگر نسیمی شانه هایت را نوازش کرد بدان آن هوای دل من است که به یادت می وزد
شاید با هم بودن سخت تکرار شود اما به یاد هم بودن را هر لحظه می توان تکرار کرد
آن نازنین کجاست که یادم نمی کند صد غم به سینه دارم و شادم نمی کند یک لحظه آنکه بی من هرگز نمی نشست امشب به یاد کیست که یادم نمی کند
روزهاست از سقف لحظه هایم یاد تو می چکد اگر باران بند بیاید از این خانه می روم
جنس من از آهن و از سنگ نیست من دلم تنگ است و یار دلتنگ نیست حال دل از من نمی پرسی چرا حال پرسیدن که دیگر ننگ نیست
کجا نفس میکشی دور هوات بگردم
همین که قاصدکی را، فوت کنی تا عطر نفس هایت را با خود بیاورد برای دلم کافیست
نفس میکشم تا بجای مرده ها خاکم نکنند اینگونه هست حال من چیزی نپرس عزیز
یکى براى هر نفس حوایى دارد ودیگرى هواى براى نفس هایش ندارد
تنهایی همین است تکرار نا منظم من بی تو بی آنکه بدانی برای تو نفس میکشم
چه تقدیر نفس گیری سراغ از من نمی گیری من افتادم به پای تو تو از دست دلم میری
گرچه تو بیخبر از حال پریشان منیبا همین بیخبری هم نفس جان منی
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیکتر میشوم این زندگی من است
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}