{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
بی هوا رفتی بی نفس ماندم
تقصیر برگ ها نیست، آدم ها همین اند؛ نفس می دهی لهت می کنند
خدایا مگر بودن او در کنارم چقدر از جهانت را میگرفت ؟
من حرف های دلم را در گوش قاصدکی زمزمه کردم که ازحوالی نگاه تو عبور می کرد
ﻳﻜﻢ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻫﻮﺍﻱ ﺍﻳﻨﺎﯾﻲ ﻛﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯿﺨﻨﺪﻥ ﻭ ﻣﻴﺨﻨﺪﻭﻧﻦ رو ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﺍﯾﻨﺎ ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎﻳﺸﻮﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻏﺼﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻥ …
یک حرف یک زمستان آدم را گرم نگه می دارد … و بعضی اوقات هم یک حرف یک عمر آدم را سرد می کند … حرف ها چه کارها که نمی کنند !
همیشه یادت باشه فقط یکی هس ک به خاطر تو نفس میکشه اونم دماغته
سال هاست که دیگر فرهاد چایش را تلخ مینوشد …
زندگی تعداد نفس ها نیست زندگی تعداد لبخندهای کسانیست که دوستشان داریم
ﺩﻟﻢ ﻟﮏ ﺯﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﯿﺒﺎﺭﺩ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﻧﻪ ، ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺑﺎﺷﯽ …
رفت اما هرگز پایانش را نخواستم مگر میتوان بدون نفس زندگی کرد
این کلمات از نبودنت می آیند !
ماههاست فراموشش کرده ام خاطراتش را هم … ولی نمی دانم دستانم چرا هنوز به نوشتن نامش ذوق میکنند ؟!
به شوقِ پرواز بغل میگیرم آرزوهایم را …
عطرتنت روی پیراهنم مانده امروز بوییدمش عمیق، عمیق با هر نفس بغضم امیرافبی را سنگین تر کردم و به یاد آوردم که دیگر، تنت سهم دیگری ست و غمت سهم من
برای هر اتفاقی می توان پاسخی یافت جز برای رفتن های نابهنگام … شاید رفتن خود پاسخ یک اتفاق است و هیچکس نمیداند جز آنکه رفته است !
بی هوا رفتی بی نفس ماندم
تقصیر برگ ها نیست، آدم ها همین اند؛ نفس می دهی لهت می کنند
خدایا مگر بودن او در کنارم چقدر از جهانت را میگرفت ؟
من حرف های دلم را در گوش قاصدکی زمزمه کردم که ازحوالی نگاه تو عبور می کرد
ﻳﻜﻢ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻫﻮﺍﻱ ﺍﻳﻨﺎﯾﻲ ﻛﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯿﺨﻨﺪﻥ ﻭ ﻣﻴﺨﻨﺪﻭﻧﻦ رو ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ ﺍﯾﻨﺎ ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎﻳﺸﻮﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻏﺼﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻥ …
یک حرف یک زمستان آدم را گرم نگه می دارد … و بعضی اوقات هم یک حرف یک عمر آدم را سرد می کند … حرف ها چه کارها که نمی کنند !
همیشه یادت باشه فقط یکی هس ک به خاطر تو نفس میکشه اونم دماغته
سال هاست که دیگر فرهاد چایش را تلخ مینوشد …
زندگی تعداد نفس ها نیست زندگی تعداد لبخندهای کسانیست که دوستشان داریم
ﺩﻟﻢ ﻟﮏ ﺯﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﯿﺒﺎﺭﺩ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﻧﻪ ، ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺑﺎﺷﯽ …
رفت اما هرگز پایانش را نخواستم مگر میتوان بدون نفس زندگی کرد
این کلمات از نبودنت می آیند !
ماههاست فراموشش کرده ام خاطراتش را هم … ولی نمی دانم دستانم چرا هنوز به نوشتن نامش ذوق میکنند ؟!
به شوقِ پرواز بغل میگیرم آرزوهایم را …
عطرتنت روی پیراهنم مانده امروز بوییدمش عمیق، عمیق با هر نفس بغضم امیرافبی را سنگین تر کردم و به یاد آوردم که دیگر، تنت سهم دیگری ست و غمت سهم من
برای هر اتفاقی می توان پاسخی یافت جز برای رفتن های نابهنگام … شاید رفتن خود پاسخ یک اتفاق است و هیچکس نمیداند جز آنکه رفته است !
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}