{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود و آخرین سیاه پوش که مرا به فراموشی می سپارد چه کسی خواهد بود… تا قبل از مرگم ، جانم را فدایش کنم
نقش مزار من کنید این دو سخن که شهریار با غم عشق زاده و با غم عشق داده جان
خصلت فردا… دیر بودن آنست… همین امروز… باید دوستت بدارم …
وقتی حصار غربت من تنگ می شود هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می شود از بس فرار کرده ام از خویش خویشتن گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
اگر نیک بختی ترا آرزو است چنان زی که دشمن شود با تو دوست
سوخته چون لاله عمری در فراق لالهرویی بر لب آمد جان و ما را بر نیامد آرزویی
اگر به دامن وصل تو دست ما نرسد کشیدهایم در آغوش آرزوی ترا
همه هست آرزویم که به بینم از تو رویی چه زیان ترا که من هم برسم به آرزویی ؟
چند در دل آرزو را خاک غم بر سر کنم ؟ آتشی را تا به کی در زیر خاکستر کنم ؟
دگر آرزو نجویم پی آرزو نپویم همه از تو شکر گویم که تویی شکارم امشب
فریب دورنماهای آرزو خوردم ره سراب گرفتم ز تشنگی مردم
شبی در عالم مستی همین قدر آرزو دارم که مست از جای برخیزی و بنشینی به دامانم
داری هوس که غیر برای تو جان دهد؟ آه این چه آرزو است مگر مردهایم ما
صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را ولی من باز پنهانی ، ترا هم آرزو کردم
چنان بدیدن روی تو آرزومندم که گر بدادن جان ممکن است خرسندم
ز بس زخم زبان خوردم ، دهان از گفتگو بستم در دل را ز نومیدی به روی آرزو بستم
کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود و آخرین سیاه پوش که مرا به فراموشی می سپارد چه کسی خواهد بود… تا قبل از مرگم ، جانم را فدایش کنم
نقش مزار من کنید این دو سخن که شهریار با غم عشق زاده و با غم عشق داده جان
خصلت فردا… دیر بودن آنست… همین امروز… باید دوستت بدارم …
وقتی حصار غربت من تنگ می شود هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می شود از بس فرار کرده ام از خویش خویشتن گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
اگر نیک بختی ترا آرزو است چنان زی که دشمن شود با تو دوست
سوخته چون لاله عمری در فراق لالهرویی بر لب آمد جان و ما را بر نیامد آرزویی
اگر به دامن وصل تو دست ما نرسد کشیدهایم در آغوش آرزوی ترا
همه هست آرزویم که به بینم از تو رویی چه زیان ترا که من هم برسم به آرزویی ؟
چند در دل آرزو را خاک غم بر سر کنم ؟ آتشی را تا به کی در زیر خاکستر کنم ؟
دگر آرزو نجویم پی آرزو نپویم همه از تو شکر گویم که تویی شکارم امشب
فریب دورنماهای آرزو خوردم ره سراب گرفتم ز تشنگی مردم
شبی در عالم مستی همین قدر آرزو دارم که مست از جای برخیزی و بنشینی به دامانم
داری هوس که غیر برای تو جان دهد؟ آه این چه آرزو است مگر مردهایم ما
صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را ولی من باز پنهانی ، ترا هم آرزو کردم
چنان بدیدن روی تو آرزومندم که گر بدادن جان ممکن است خرسندم
ز بس زخم زبان خوردم ، دهان از گفتگو بستم در دل را ز نومیدی به روی آرزو بستم
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}