{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
تویی که میتونستی اینقدر بد باشی . . . . بیجا کردی اوایل اونقدر خوب بودی !
چشم هـآیت ؛ حرف هـآیم را شعر می کند ، این وسط من هیچ کـآره ام ....
♥ عـــشـــــق مثل نــمـــاز میمونه...! ♥ وقتی نــیــــت کردی دیگه نباید اطرافت رو نگاه کنی ... !
دلم برای کسی تنگ است که گمان میکردم می اید..... می ماند......وبه تنهاییم پایان میدهد . آمد....... رفت......و به زندگیم پایان داد
آفتاب مدام من؛؛ آفتابگردان توأم؛؛ بچرخی؛؛می چرخم؛؛ بگردی؛؛می گردم؛؛ غروب شود؛؛چشم می بندم؛؛
امشب چند بندی ازعشق برایت مینویسم... نه با قلم... بلکه با ♥قلبم♥ مینویسم که عشق یعنی"تپیدن" عشق یعنی"رسیدن" عشق یعنی تو و تو یعنی همان مخاطب خاص من. . .
خسته شدم از بس گفتم خسته شدم...!
یه جسم نوزده بیست ساله..... یه تفکر هفت هشت ساله.... یه زخم یازده ساله....... یه روح چهل ساله........ این منم......... هنوز نسل ادمهای داغون منقرض نشده.........
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود گاهی دلم برای پاکی های کودکانه ی قلبم میگیرد گاهی آرزو میکنم ای کاش دلی نبود تا تنگ شود تا خسته شود تا بشکند
به شانه ی کسی تکیه نکن آدمی اگر بیفتد از سمتی می افتد که تکیه کرده است
پیازهم که خردمیکنی گریه میکنی یعنی من ازپیازهم کمترم که خردم کردی و خندیدی.
گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم! که دگر بار از این گونه خطا ها نکنم! بوسه را داد و چو برداشت لبش از لب من... توبه کردم که دگر توبه ی بی جا نکنم..!
کودک موهایش سفید شد... وقتی چند برگ از دفترچه ی خاطراتم را خواند...
گفته بودی "که چرا محو تماشای منی؟" و آن چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی؟ مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی...
هرروزپسرکی فقیربرای سیرکردن قلبش سرکوچه ای به گدای نگاهی مینشست...ودختری نجیب برای رفع هفتادبلا صدقه ای می انداخت درکاسه ی چشمانش...
انصاف نیست تو درقلب من باشی و... من در دست تو...
تویی که میتونستی اینقدر بد باشی . . . . بیجا کردی اوایل اونقدر خوب بودی !
چشم هـآیت ؛ حرف هـآیم را شعر می کند ، این وسط من هیچ کـآره ام ....
♥ عـــشـــــق مثل نــمـــاز میمونه...! ♥ وقتی نــیــــت کردی دیگه نباید اطرافت رو نگاه کنی ... !
دلم برای کسی تنگ است که گمان میکردم می اید..... می ماند......وبه تنهاییم پایان میدهد . آمد....... رفت......و به زندگیم پایان داد
آفتاب مدام من؛؛ آفتابگردان توأم؛؛ بچرخی؛؛می چرخم؛؛ بگردی؛؛می گردم؛؛ غروب شود؛؛چشم می بندم؛؛
امشب چند بندی ازعشق برایت مینویسم... نه با قلم... بلکه با ♥قلبم♥ مینویسم که عشق یعنی"تپیدن" عشق یعنی"رسیدن" عشق یعنی تو و تو یعنی همان مخاطب خاص من. . .
خسته شدم از بس گفتم خسته شدم...!
یه جسم نوزده بیست ساله..... یه تفکر هفت هشت ساله.... یه زخم یازده ساله....... یه روح چهل ساله........ این منم......... هنوز نسل ادمهای داغون منقرض نشده.........
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود گاهی دلم برای پاکی های کودکانه ی قلبم میگیرد گاهی آرزو میکنم ای کاش دلی نبود تا تنگ شود تا خسته شود تا بشکند
به شانه ی کسی تکیه نکن آدمی اگر بیفتد از سمتی می افتد که تکیه کرده است
پیازهم که خردمیکنی گریه میکنی یعنی من ازپیازهم کمترم که خردم کردی و خندیدی.
گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم! که دگر بار از این گونه خطا ها نکنم! بوسه را داد و چو برداشت لبش از لب من... توبه کردم که دگر توبه ی بی جا نکنم..!
کودک موهایش سفید شد... وقتی چند برگ از دفترچه ی خاطراتم را خواند...
گفته بودی "که چرا محو تماشای منی؟" و آن چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی؟ مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی...
هرروزپسرکی فقیربرای سیرکردن قلبش سرکوچه ای به گدای نگاهی مینشست...ودختری نجیب برای رفع هفتادبلا صدقه ای می انداخت درکاسه ی چشمانش...
انصاف نیست تو درقلب من باشی و... من در دست تو...
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}