{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
حرفی نزنی ! طاقت جنجال ندارم / بدجور شکسته ست دلم حال ندارم درهای قفس باز و دلم عاشق پرواز / از حس پریدن پرم و بال ندارم
هرگز پر طاووس کسی گفت که زشتست؟ یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست؟ نیکی و بدی در گهر خلق سرشتست از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست / سعدی
میان عابران تنهاتر از من هیچ کس نیست / کسى اینجا به فکر این غریبه در قفس نیست دلم امشب براى خنده هایت تنگ تنگست / فقط در دستهاى گرم تو مردن قشنگست . . .
ای صاحب مال، فضل کن بر درویش گر فضل خدای میشناسی بر خویش نیکویی کن که مردم نیکاندیش از دولت بختش همه نیک آید پیش / سعدی
از دیگران بریدم تا مهربان بمانی نامهربان تو رفتی با دیگران بمانی؟
با گل به مثل چو خار میباید بود با دشمن، دوستوار میباید بود خواهی که سخن ز پرده بیرون نرود در پرده روزگار میباید بود / سعدی
مرگ من در این صحرای غربت حتمی است... انتظار نکش... فقط بمیر ای دل سرخوش!
گر خردمند از اوباش جفایی بیند تا دل خویش نیازارد و درهم نشود سنگ بیقیمت اگر کاسهی زرین بشکست قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود / سعدی
همینکه قاصدکی را فوت کنی تا عطر نفسهایت را باخود بیاورد برای دلم کافیست!
دلم تنگ است … پرواز میخواهم؛ تا کجایش را نمیدانم؟ از زمین بیزارم …
هر دولت و مکنت که قضا میبخشد در وهم نیاید که چرا میبخشد بخشنده نه از کیسهی ما میبخشد ملک آن خداست تا کرا میبخشد / سعدی
مردان همه عمر پاره بردوختهاند قوتی به هزار حیله اندوختهاند فردای قیامت به گناه ایشان را شاید که نسوزند که خود سوختهاند / سعدی
نادان همه جا با همه کس آمیزد چون غرقه به هر چه دید دست آویزد با مردم زشت نام همراه مباش کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد / سعدی
ترجيح ميدهم بميرم وبا تو نباشم تا اينكه با تو باشم و بفكر مردن باشم!!
علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز وگرنه سیل چو بگرفت،سد نشایدبست / سعدی
سکوت کن! بگذار بغض هایت سربسته بماند... گاهی سبک نشوی سنگین تری
حرفی نزنی ! طاقت جنجال ندارم / بدجور شکسته ست دلم حال ندارم درهای قفس باز و دلم عاشق پرواز / از حس پریدن پرم و بال ندارم
هرگز پر طاووس کسی گفت که زشتست؟ یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست؟ نیکی و بدی در گهر خلق سرشتست از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست / سعدی
میان عابران تنهاتر از من هیچ کس نیست / کسى اینجا به فکر این غریبه در قفس نیست دلم امشب براى خنده هایت تنگ تنگست / فقط در دستهاى گرم تو مردن قشنگست . . .
ای صاحب مال، فضل کن بر درویش گر فضل خدای میشناسی بر خویش نیکویی کن که مردم نیکاندیش از دولت بختش همه نیک آید پیش / سعدی
از دیگران بریدم تا مهربان بمانی نامهربان تو رفتی با دیگران بمانی؟
با گل به مثل چو خار میباید بود با دشمن، دوستوار میباید بود خواهی که سخن ز پرده بیرون نرود در پرده روزگار میباید بود / سعدی
مرگ من در این صحرای غربت حتمی است... انتظار نکش... فقط بمیر ای دل سرخوش!
گر خردمند از اوباش جفایی بیند تا دل خویش نیازارد و درهم نشود سنگ بیقیمت اگر کاسهی زرین بشکست قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود / سعدی
همینکه قاصدکی را فوت کنی تا عطر نفسهایت را باخود بیاورد برای دلم کافیست!
دلم تنگ است … پرواز میخواهم؛ تا کجایش را نمیدانم؟ از زمین بیزارم …
هر دولت و مکنت که قضا میبخشد در وهم نیاید که چرا میبخشد بخشنده نه از کیسهی ما میبخشد ملک آن خداست تا کرا میبخشد / سعدی
مردان همه عمر پاره بردوختهاند قوتی به هزار حیله اندوختهاند فردای قیامت به گناه ایشان را شاید که نسوزند که خود سوختهاند / سعدی
نادان همه جا با همه کس آمیزد چون غرقه به هر چه دید دست آویزد با مردم زشت نام همراه مباش کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد / سعدی
ترجيح ميدهم بميرم وبا تو نباشم تا اينكه با تو باشم و بفكر مردن باشم!!
علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز وگرنه سیل چو بگرفت،سد نشایدبست / سعدی
سکوت کن! بگذار بغض هایت سربسته بماند... گاهی سبک نشوی سنگین تری
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}