{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
قهوه چشمان توست تیره ، تلخ ، اما آرام بخش و اعتیاد آور
دشوارترین قدم، همان قدم اول است .
تو پاییز قهوه سیگار اکنون کنارم هست پاییز قهوه سیگار اما تو…
امشب دلم تو را می خواهد نشسته روبروی صندلی مقابلم در سکوت سرد این کافه تا تو مرا در آغوش کشی
بعد از یک فنجان قهوه و دو نخ سیگار به هوایی سرد برمی گردم در پی رویاهایم … در پی تو …
روی صندلی همیشگی می نشینم و سفارش میدم : دو فنجون قهوه هنوز هم با این که نیستی ولی برات سفارش میدم… خودت نیستی خیالت که هست…
من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.
آب در هاون کوبیدن است اینکه من شعر بنویسم و تو فال قهوه بگیری وقتی آخر همه شعرهای من تو می آیی و ته همه فنجان های تو من می روم
یک استکان چای از میان دستانت و یک جرعه غزل از میان چشمانت دلم آرام ِ نگاهت را می خواهد و شهد شیرین کلامت خسته ام دوباره باورم میکنی؟
به یادتان میاورم که زیباترین منش ادمی محبت اوست.
عصرانه ای به طعم همین واژه های تلخ من تو ، غروب ، کافه و لبخندهای تلخ تف می کنی تو شعر مرا روی میز و بعد می ریزد از دهان تو این قطره های تلخ
احتیاجی به مستی نیست یک فنجان قهوه هم دیوانه ام می کند وقتی میزبانم چشمان تو باشد …
تجربه میوه ای است که آن را نمی چینند مگر پس از گندیدن
عشق انسان را از دیدن عیوب منع می کند
خردمند آنچه را که می داند نمی گوید و آنچه را که بگوید میداند
مناعت بین خود ستائی و خود هیچ انگاری است
قهوه چشمان توست تیره ، تلخ ، اما آرام بخش و اعتیاد آور
دشوارترین قدم، همان قدم اول است .
تو پاییز قهوه سیگار اکنون کنارم هست پاییز قهوه سیگار اما تو…
امشب دلم تو را می خواهد نشسته روبروی صندلی مقابلم در سکوت سرد این کافه تا تو مرا در آغوش کشی
بعد از یک فنجان قهوه و دو نخ سیگار به هوایی سرد برمی گردم در پی رویاهایم … در پی تو …
روی صندلی همیشگی می نشینم و سفارش میدم : دو فنجون قهوه هنوز هم با این که نیستی ولی برات سفارش میدم… خودت نیستی خیالت که هست…
من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.
آب در هاون کوبیدن است اینکه من شعر بنویسم و تو فال قهوه بگیری وقتی آخر همه شعرهای من تو می آیی و ته همه فنجان های تو من می روم
یک استکان چای از میان دستانت و یک جرعه غزل از میان چشمانت دلم آرام ِ نگاهت را می خواهد و شهد شیرین کلامت خسته ام دوباره باورم میکنی؟
به یادتان میاورم که زیباترین منش ادمی محبت اوست.
عصرانه ای به طعم همین واژه های تلخ من تو ، غروب ، کافه و لبخندهای تلخ تف می کنی تو شعر مرا روی میز و بعد می ریزد از دهان تو این قطره های تلخ
احتیاجی به مستی نیست یک فنجان قهوه هم دیوانه ام می کند وقتی میزبانم چشمان تو باشد …
تجربه میوه ای است که آن را نمی چینند مگر پس از گندیدن
عشق انسان را از دیدن عیوب منع می کند
خردمند آنچه را که می داند نمی گوید و آنچه را که بگوید میداند
مناعت بین خود ستائی و خود هیچ انگاری است
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}