{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
راحت قهوه ات را بخور از ته اين فنجان نه کسي آمده ست نه کسي مانده ست فال تو همين طعمي ست که مي چشي …
دل درد گـرفـه اَم از بـس فـنـجـان هـای قهوه را سـر کـشـیـده اَم و تو ته هـیچ کـدام نـبـودی
در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست..
ساعتها را بگذارید بخوابند! بیهوده زیستن را نیاز به شمردن نیست.
زخمی بر پهلویم هست روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب میخورم و همه گمان میکنند که من میرقصم.
دلم برایت تنگ می شود حتی وقتی روبرویم نشسته ای و نگاه تو دور می شود از مماس نگاهم تا فنجان چای …
صبح و دو فنجون گرم کنج یه کافه ی سرد شب شد و باز نیومدی فنجونا سرد و کافه گرم
چشم هات رنگ قهوه ی قجری ست نگاهم که می کنی ذره ذره می میرم
فنجان چای توام ببین چگونه قند در دلم آب می شود به شوق لبت
کافه ی دیدار وقت قرار دود سیگار میز قمار باختم داشتنت را پای یک میز نفرین شده به او باختم …
از دنیا فقط کافه هایش را به خوبی می شناسم… فقط آن ها واقعی هستند… این روز ها صبح ها دو قهوه سفارش می دهم… شب می شود… و کافه همچنان گرم و فنجان ها پر سرد می شوند…
نامم را پدرم انتخاب کرد ، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است ، راهم را خودم انتخاب می کنم.
به اندازه چای داغ شب امتحان دوست دارمت اما اضطراب نمی گذارد نه گرمایت را حس کنم و نه آرامشت را…
دلی که ازبی کسی تنها است،هرکس رامیتواندتحمل کند.
چــای نوشیدن با تــو پشت ایـن میــز رو به غـــروب را با تمام جــذابیت های سفر به اهــرام مصــر هـــم عــوض نمــی کنـــم ! بــاور کــن عشــق مــن …
براي من که فرقي نمي کند نگاهي دور فنجان برقصاني يا دستي با شانه هايم آ شنا اما حالا که آمده اي اين قدر به ساعتت نگاه نکن …
راحت قهوه ات را بخور از ته اين فنجان نه کسي آمده ست نه کسي مانده ست فال تو همين طعمي ست که مي چشي …
دل درد گـرفـه اَم از بـس فـنـجـان هـای قهوه را سـر کـشـیـده اَم و تو ته هـیچ کـدام نـبـودی
در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست..
ساعتها را بگذارید بخوابند! بیهوده زیستن را نیاز به شمردن نیست.
زخمی بر پهلویم هست روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب میخورم و همه گمان میکنند که من میرقصم.
دلم برایت تنگ می شود حتی وقتی روبرویم نشسته ای و نگاه تو دور می شود از مماس نگاهم تا فنجان چای …
صبح و دو فنجون گرم کنج یه کافه ی سرد شب شد و باز نیومدی فنجونا سرد و کافه گرم
چشم هات رنگ قهوه ی قجری ست نگاهم که می کنی ذره ذره می میرم
فنجان چای توام ببین چگونه قند در دلم آب می شود به شوق لبت
کافه ی دیدار وقت قرار دود سیگار میز قمار باختم داشتنت را پای یک میز نفرین شده به او باختم …
از دنیا فقط کافه هایش را به خوبی می شناسم… فقط آن ها واقعی هستند… این روز ها صبح ها دو قهوه سفارش می دهم… شب می شود… و کافه همچنان گرم و فنجان ها پر سرد می شوند…
نامم را پدرم انتخاب کرد ، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است ، راهم را خودم انتخاب می کنم.
به اندازه چای داغ شب امتحان دوست دارمت اما اضطراب نمی گذارد نه گرمایت را حس کنم و نه آرامشت را…
دلی که ازبی کسی تنها است،هرکس رامیتواندتحمل کند.
چــای نوشیدن با تــو پشت ایـن میــز رو به غـــروب را با تمام جــذابیت های سفر به اهــرام مصــر هـــم عــوض نمــی کنـــم ! بــاور کــن عشــق مــن …
براي من که فرقي نمي کند نگاهي دور فنجان برقصاني يا دستي با شانه هايم آ شنا اما حالا که آمده اي اين قدر به ساعتت نگاه نکن …
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}