{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
لرزش دستانم با پیرمردی برابری میکن که جسمی کهن سال دارد... امشب روحم صد سال را رد کرده است...
گاهی دلت می شود همانند دیواری سفید در دستان کودکی خودکار به دست که تنها چند خط درهم و مبهم می کشد و البته عمیق . . .
من و تو میدانیم کز پی هر تقدیر ، حکمتی می آید ، من و فرسایش دل ، تو و تصمیم و مکان ، ما و تقدیر و زمان ، چه شود آخر دلتنگیها ! خدا می داند .
بزرگتر که می شوی غصه هایت زودتر از خودت قد می کشند لبخندهایت را در آلبوم کودکیت جا میگذاری و ناخواسته وارد دنیای لبخندهای مصنوعی میشوی شاید بزرگ شدن، آن اتفاقی نبود كه انتظارش را میكشیدم...!
زندگی غم كده ای بیش نبود بهر ما جز غم و تشویش نبود به كدام خاطره اش خوش باشم كه كدام خاطره اش نیش نبود
در دنياى ما حتى گرگها هم افسردگي گرفته اند و ديگر گوسفندان را نمي درند به نى چوپان گوش ميدهند و ميگريند
گلم خاری شد و با بادها رفت اثر از ناله و فریادها رفت خیال وصل می پختیم هیهات چه آسان می توان از یادها رفت
دوست دارم بمیرم و سیاه پوشت کنم تا اینکه زنده باشم و فراموشت کنم
دلتنگی حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره تمنای بودنش را میکند.
باید امشب بروم من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
می روم اما دلم جامانده است یک نفر در جاده تنها مانده است کور سویی میزند فانوس او چشم دل از رفتن وا مانده است!!!!
کنارم گذاشته ای که تلخم کنی؟؟! هه... شرابی شدم ناب حالا حسرتم را بکش
چقدر سخت است میان جمع بودن / ولی در گوشه ای تنها نشستن به چشم دیگران چون کوه بودن / ولی در خود به آرامی شکستن
نمیدانم گنجشکها که آنقدر شبیه به هم هستند چطور همدیگر را می شناسند؟؟؟؟ و نمیدانم چقدر شبیه من هست که تو دیگر من را نمی شناسی.....
چه سخته به كسي كه دوستش داري بال و پر بدي اما وقتي پريد واسه يكي ديگه بپره
تو با اغیار پیش چشم من می درسبو کردی من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
لرزش دستانم با پیرمردی برابری میکن که جسمی کهن سال دارد... امشب روحم صد سال را رد کرده است...
گاهی دلت می شود همانند دیواری سفید در دستان کودکی خودکار به دست که تنها چند خط درهم و مبهم می کشد و البته عمیق . . .
من و تو میدانیم کز پی هر تقدیر ، حکمتی می آید ، من و فرسایش دل ، تو و تصمیم و مکان ، ما و تقدیر و زمان ، چه شود آخر دلتنگیها ! خدا می داند .
بزرگتر که می شوی غصه هایت زودتر از خودت قد می کشند لبخندهایت را در آلبوم کودکیت جا میگذاری و ناخواسته وارد دنیای لبخندهای مصنوعی میشوی شاید بزرگ شدن، آن اتفاقی نبود كه انتظارش را میكشیدم...!
زندگی غم كده ای بیش نبود بهر ما جز غم و تشویش نبود به كدام خاطره اش خوش باشم كه كدام خاطره اش نیش نبود
در دنياى ما حتى گرگها هم افسردگي گرفته اند و ديگر گوسفندان را نمي درند به نى چوپان گوش ميدهند و ميگريند
گلم خاری شد و با بادها رفت اثر از ناله و فریادها رفت خیال وصل می پختیم هیهات چه آسان می توان از یادها رفت
دوست دارم بمیرم و سیاه پوشت کنم تا اینکه زنده باشم و فراموشت کنم
دلتنگی حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره تمنای بودنش را میکند.
باید امشب بروم من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
می روم اما دلم جامانده است یک نفر در جاده تنها مانده است کور سویی میزند فانوس او چشم دل از رفتن وا مانده است!!!!
کنارم گذاشته ای که تلخم کنی؟؟! هه... شرابی شدم ناب حالا حسرتم را بکش
چقدر سخت است میان جمع بودن / ولی در گوشه ای تنها نشستن به چشم دیگران چون کوه بودن / ولی در خود به آرامی شکستن
نمیدانم گنجشکها که آنقدر شبیه به هم هستند چطور همدیگر را می شناسند؟؟؟؟ و نمیدانم چقدر شبیه من هست که تو دیگر من را نمی شناسی.....
چه سخته به كسي كه دوستش داري بال و پر بدي اما وقتي پريد واسه يكي ديگه بپره
تو با اغیار پیش چشم من می درسبو کردی من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}