{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
میدانم دیگر برای من نیستی اما دلی که با تو باشد این حرف ها را نمی فهمد
می دانم که یک روز حوالی یک هرگز بزرگ به هم خواهیم رسید
روزها یکی پس از دیگری می گذرند و من هنوز منتظر فردا هستم تا تو بیایی
به فالگیر بگو خط عمرِ من کف دست هایم نیست … رد پاهای او را نگاه کند
تنها بی هوایی آدمی را خفه نمی کند گاهی هوایی شدن آرام آرام بدون روسیاهی خاموشت می کند
بیچاره مترسک سرتاسر سال از مزرعه محافظت می کرد ولی با آغاز فصل سرما تنش هیزم کشاورز شد آری ، پاداش وفاداری جز این نیست
میدانی از کجای زنگی بیشتر خسته ام ؟ آنجایی که وسط خنده هام بغض می کنم
خسته ام از شبهایی که می آیند ُو عطر تو را برخواب هایم نمی پاشند
گاهی تنهایی آواز غمگین پرنده ای است که هر روز جفتش را می خواند و نمی داند که آخرین بازمانده از نسل خویش است!
هیچ وقت نباید به اجبار خندید ! گاهی بــاید تا نهایت آرامش گــریه کرد … لبخـــــند بعد از گریه ؛ از رنگــــین کمــــآن بعد از بـــآران هم زیبـــاتره …
بی تو ماندن تلخ است … مثل حلوای عزای کسی که دوستش داری
روزگارم بی تو “تلخ” میگذرد … مثل ضجه های مادر بر سر قبر جوانش
سیاهی چشمانت را دوست دارم… همرنگ روزگار من است…
بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد یا آن که گدایی محبت شده باشد خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است بگذار که آیینه نفرت شده باشد
احساس تو چون طراوت باران است بر زخم شکوفه های گل درمان است هر وقت که در هوای تو می چرخم انگار نفس کشیدنم آسان است
اشک خیمه زده بر صفحه ی چشم نگرانم چنـد روزیسـت که دلواپسـم و بـد نگرانم کوچه از رهگذر سرد غمت زار و گرفته ست شب بی تابش ماه روی تو برده امانم
میدانم دیگر برای من نیستی اما دلی که با تو باشد این حرف ها را نمی فهمد
می دانم که یک روز حوالی یک هرگز بزرگ به هم خواهیم رسید
روزها یکی پس از دیگری می گذرند و من هنوز منتظر فردا هستم تا تو بیایی
به فالگیر بگو خط عمرِ من کف دست هایم نیست … رد پاهای او را نگاه کند
تنها بی هوایی آدمی را خفه نمی کند گاهی هوایی شدن آرام آرام بدون روسیاهی خاموشت می کند
بیچاره مترسک سرتاسر سال از مزرعه محافظت می کرد ولی با آغاز فصل سرما تنش هیزم کشاورز شد آری ، پاداش وفاداری جز این نیست
میدانی از کجای زنگی بیشتر خسته ام ؟ آنجایی که وسط خنده هام بغض می کنم
خسته ام از شبهایی که می آیند ُو عطر تو را برخواب هایم نمی پاشند
گاهی تنهایی آواز غمگین پرنده ای است که هر روز جفتش را می خواند و نمی داند که آخرین بازمانده از نسل خویش است!
هیچ وقت نباید به اجبار خندید ! گاهی بــاید تا نهایت آرامش گــریه کرد … لبخـــــند بعد از گریه ؛ از رنگــــین کمــــآن بعد از بـــآران هم زیبـــاتره …
بی تو ماندن تلخ است … مثل حلوای عزای کسی که دوستش داری
روزگارم بی تو “تلخ” میگذرد … مثل ضجه های مادر بر سر قبر جوانش
سیاهی چشمانت را دوست دارم… همرنگ روزگار من است…
بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد یا آن که گدایی محبت شده باشد خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است بگذار که آیینه نفرت شده باشد
احساس تو چون طراوت باران است بر زخم شکوفه های گل درمان است هر وقت که در هوای تو می چرخم انگار نفس کشیدنم آسان است
اشک خیمه زده بر صفحه ی چشم نگرانم چنـد روزیسـت که دلواپسـم و بـد نگرانم کوچه از رهگذر سرد غمت زار و گرفته ست شب بی تابش ماه روی تو برده امانم
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}