{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
مهم نیست قفل ها دست کیست، مهم این است که کلیدها دست خداست
در قفس دوست گرفتارم فکر رهایی نیستم دل به رفاقت داده ام اهل جدایی نیستم
میگن اگه عزیزی جزئی از خاطرات خوب زندگیت شد، برای بودنش ازش تشکر کن، متشکرم که هستی
طرح چشمان قشنگت، در اتاقم نقش بسته شعر می گویم به یادت، در قفس غمگین و خسته من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی ساحلم شو، غرق گشتم بی تو در شب های مستی
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
تو سکوت شب تنها شدم اسیر قفس غم ها شدم امروز هم بی تو گذشت باز منتظر فردا شدم
باد باشی خاکتم درخت باشی برگتم چشمه باشی آبتم هر جا باشی یادتم
دل به هر کجا رو کند ، آخر بیاید سوی دوست / قبله دل ها کجا باشد به غیر از کوی دوست
مرا ببخش اگر به تو پیله کرده ام قدری صبر کن پروانه میشوم
بیهوده به پروازمیاندیش کبوتر… بیرون قفس ریخته، پرهای زیادی
تقدیم به آنکه دارمش دوست تقدیم به آنکه قلبم از اوست اگر مهتاب از تن برکند پوست جدا هرگز نگردد یادم از دوست
. تصور خیلی ها از قفس، “آهن و حصار” است! غافل از اینکه افکار و باورهای نادرست، تنگ ترین و مخوف ترین زندانهاست
تا توهستی زندگی از آن من است نفس میکشم با نفس هایت مرد زندگی من ببخش این لیلی مجنونت را که تا بیکرانه دوستت دارد
آه اى پرنده گاه قفس را نفس بکش آخر همیشه راه رهایى فرار نیست
در قفس تنهاییم تنها یاد توست که مرا به اوج همه ی دوست داشتنها به پرواز در می آورد
جوانى هایت را با بچگى هایم پیر کردم… مرا به موى سپیدت ببخش”مادر
مهم نیست قفل ها دست کیست، مهم این است که کلیدها دست خداست
در قفس دوست گرفتارم فکر رهایی نیستم دل به رفاقت داده ام اهل جدایی نیستم
میگن اگه عزیزی جزئی از خاطرات خوب زندگیت شد، برای بودنش ازش تشکر کن، متشکرم که هستی
طرح چشمان قشنگت، در اتاقم نقش بسته شعر می گویم به یادت، در قفس غمگین و خسته من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی ساحلم شو، غرق گشتم بی تو در شب های مستی
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
تو سکوت شب تنها شدم اسیر قفس غم ها شدم امروز هم بی تو گذشت باز منتظر فردا شدم
باد باشی خاکتم درخت باشی برگتم چشمه باشی آبتم هر جا باشی یادتم
دل به هر کجا رو کند ، آخر بیاید سوی دوست / قبله دل ها کجا باشد به غیر از کوی دوست
مرا ببخش اگر به تو پیله کرده ام قدری صبر کن پروانه میشوم
بیهوده به پروازمیاندیش کبوتر… بیرون قفس ریخته، پرهای زیادی
تقدیم به آنکه دارمش دوست تقدیم به آنکه قلبم از اوست اگر مهتاب از تن برکند پوست جدا هرگز نگردد یادم از دوست
. تصور خیلی ها از قفس، “آهن و حصار” است! غافل از اینکه افکار و باورهای نادرست، تنگ ترین و مخوف ترین زندانهاست
تا توهستی زندگی از آن من است نفس میکشم با نفس هایت مرد زندگی من ببخش این لیلی مجنونت را که تا بیکرانه دوستت دارد
آه اى پرنده گاه قفس را نفس بکش آخر همیشه راه رهایى فرار نیست
در قفس تنهاییم تنها یاد توست که مرا به اوج همه ی دوست داشتنها به پرواز در می آورد
جوانى هایت را با بچگى هایم پیر کردم… مرا به موى سپیدت ببخش”مادر
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}