{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
مستم کن آنچنان که ندانم ز بیخودی —– در عرصه خیال که آمد کدام رفت
ای دوست به رغم کین دشمن یکدم تو به مهر باش با من هر چند که استین فشانی من دست ندارمت ز دامن
قسم به آه نرم و خیس ساحل قسم به آرزوی پاک دریا قسم به ابتدای شعر پرواز قسم به انتهای باغ دنیا
به غم نزدیکم و دورم ز راحت ندیدم جز جفایت استراحت بلی زخم دل من به نگردد چرا که مانده پیکان در جراحت
دگر گوشی به آغوش درم نیست صدای آشنای باورم نیست بغیر از لاشه ی پوشیده دل درین خانه کسی هم بسترم نیست
گرچه از هجر تو من پژمان و بیمارم هنوز در کمند زلف مشکینت گرفتارم هنوز گرچه مویم شد سپید از نامرادیهای دهر باز وصلت را بجان و دل خریدارم هنوز
آدم به زمین آمد این حادثه رویا نیست این فرصت بی تکرار عشق است معما نیست…
بی ایمانی را از قاصدک آموخته ام که یک عمر مطئمن است یک روز به باد می رود
مابا آدمها به صورت تصادفی برخورد نمیکنیم هر کسی به دلیلی سر راهمان قرار میگیرد
من به سیبی خشنودم وبه بوییدن یک بابونه من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم
هیچ لغت نامه ای نمی تواند معنی کند معنایی که تو تنها با بودنت به زندگی ام می دهی را بی تو من نفس میکشم در حالی که مرده ام باور کن
سر گرمی که زیاده آدم باید دلگرمی داشته باشه
دلم خواب اصحاب کهف میخواهد در آغوشت
کمترین ارزویم این است :هرگز باچشمان مهربانت نامهربانی روزگار را نبینی
هرگز فالگیر نبودم فقط خواستم دستانت را بگیرم
سرت گرم است مزاحمت نمى شوم اما بدان حرارت سرگرمى هایت مرا مى سوزاند
مستم کن آنچنان که ندانم ز بیخودی —– در عرصه خیال که آمد کدام رفت
ای دوست به رغم کین دشمن یکدم تو به مهر باش با من هر چند که استین فشانی من دست ندارمت ز دامن
قسم به آه نرم و خیس ساحل قسم به آرزوی پاک دریا قسم به ابتدای شعر پرواز قسم به انتهای باغ دنیا
به غم نزدیکم و دورم ز راحت ندیدم جز جفایت استراحت بلی زخم دل من به نگردد چرا که مانده پیکان در جراحت
دگر گوشی به آغوش درم نیست صدای آشنای باورم نیست بغیر از لاشه ی پوشیده دل درین خانه کسی هم بسترم نیست
گرچه از هجر تو من پژمان و بیمارم هنوز در کمند زلف مشکینت گرفتارم هنوز گرچه مویم شد سپید از نامرادیهای دهر باز وصلت را بجان و دل خریدارم هنوز
آدم به زمین آمد این حادثه رویا نیست این فرصت بی تکرار عشق است معما نیست…
بی ایمانی را از قاصدک آموخته ام که یک عمر مطئمن است یک روز به باد می رود
مابا آدمها به صورت تصادفی برخورد نمیکنیم هر کسی به دلیلی سر راهمان قرار میگیرد
من به سیبی خشنودم وبه بوییدن یک بابونه من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم
هیچ لغت نامه ای نمی تواند معنی کند معنایی که تو تنها با بودنت به زندگی ام می دهی را بی تو من نفس میکشم در حالی که مرده ام باور کن
سر گرمی که زیاده آدم باید دلگرمی داشته باشه
دلم خواب اصحاب کهف میخواهد در آغوشت
کمترین ارزویم این است :هرگز باچشمان مهربانت نامهربانی روزگار را نبینی
هرگز فالگیر نبودم فقط خواستم دستانت را بگیرم
سرت گرم است مزاحمت نمى شوم اما بدان حرارت سرگرمى هایت مرا مى سوزاند
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}