{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
من از اعدام نمیترسم! نه از “چوبش” نه از “دارش” من از پایان بی دیدار میترسم
من همان برگم که بر روی درخت / لرزم از برد چنین پاییز سخت در نهایت باید افتاد و گریست / به درخت گفت خداحافظ و رفت . .
شمع، این مساله را بر همه کَس روشن کرد که توان تا به سحر ، گریه ی بی شیون کرد . . .
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند / بلبل شوقم هوای نغمهخوانی میکند همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست / طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند . . .
چوپان قصه ی ما دروغگو نبود ، او تنها بود و از فرط تنهایی فریاد گرگ سرمیداد ، افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد و در پی گرگ بودند و در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست.
وقتی کسی دیربه دیر ازم یاد میکنه نگرانش نمیشم حتما شاد بوده از یادش رفتم!
این کلبه چون آتشکده ، زندان من است بیمارم و دیدار تو درمان من است هر چند که تنها و غریبم اینجا از عشق تو صد خاطره مهمان من است
منم آن مرغ ، آن مرغی که دیریست به سر اندیشه پرواز دارم سرودم ناله شد در سینه تنگ ، به حسرتها سر آمد روزگارم
کاش می شد زندگی اختیار کَس نبود آخر این زندگانی مردن بی کَس نبود
هوای باغ پاییزم ، شکفتن رفته از یادم چنان بیگانه با خویشم که حتی سایه ام دیگر نمی آید به دنبالم
ودنم را هیچ کس باور نداشت هیچکس کاری به کار من نداشت بنویسید بعد مرگم روی سنگ با خطوطی نرم زیبا و قشنگ آنکه خوابیده در این گور سرد بودنش را هیچ کس باور نکر
اینجا همه ی افسوس ها خوردنی هستند ، پس بیا دلی از عزا در بیاوریم
رفتم که نبینی پریشان شدنم را غمناک ترین لحظه ی ویران شدنم را در خویش فرو رفتم و در خویش شکستم تا که یک لحظه نبینی غم تنها شدنم را
تنها شادی زندگیم این است که هیچ کس نمی داند تا چه حد غمگینم
غم داشتن بخشی از زندگیست ولی غمخوار نداشتن عذاب زندگی
اگر بیایی چه کس آرزوی بودن با تو را به گور خواهد سپرد
من از اعدام نمیترسم! نه از “چوبش” نه از “دارش” من از پایان بی دیدار میترسم
من همان برگم که بر روی درخت / لرزم از برد چنین پاییز سخت در نهایت باید افتاد و گریست / به درخت گفت خداحافظ و رفت . .
شمع، این مساله را بر همه کَس روشن کرد که توان تا به سحر ، گریه ی بی شیون کرد . . .
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند / بلبل شوقم هوای نغمهخوانی میکند همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست / طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند . . .
چوپان قصه ی ما دروغگو نبود ، او تنها بود و از فرط تنهایی فریاد گرگ سرمیداد ، افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد و در پی گرگ بودند و در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست.
وقتی کسی دیربه دیر ازم یاد میکنه نگرانش نمیشم حتما شاد بوده از یادش رفتم!
این کلبه چون آتشکده ، زندان من است بیمارم و دیدار تو درمان من است هر چند که تنها و غریبم اینجا از عشق تو صد خاطره مهمان من است
منم آن مرغ ، آن مرغی که دیریست به سر اندیشه پرواز دارم سرودم ناله شد در سینه تنگ ، به حسرتها سر آمد روزگارم
کاش می شد زندگی اختیار کَس نبود آخر این زندگانی مردن بی کَس نبود
هوای باغ پاییزم ، شکفتن رفته از یادم چنان بیگانه با خویشم که حتی سایه ام دیگر نمی آید به دنبالم
ودنم را هیچ کس باور نداشت هیچکس کاری به کار من نداشت بنویسید بعد مرگم روی سنگ با خطوطی نرم زیبا و قشنگ آنکه خوابیده در این گور سرد بودنش را هیچ کس باور نکر
اینجا همه ی افسوس ها خوردنی هستند ، پس بیا دلی از عزا در بیاوریم
رفتم که نبینی پریشان شدنم را غمناک ترین لحظه ی ویران شدنم را در خویش فرو رفتم و در خویش شکستم تا که یک لحظه نبینی غم تنها شدنم را
تنها شادی زندگیم این است که هیچ کس نمی داند تا چه حد غمگینم
غم داشتن بخشی از زندگیست ولی غمخوار نداشتن عذاب زندگی
اگر بیایی چه کس آرزوی بودن با تو را به گور خواهد سپرد
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}