{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
بی فروغ روی یاران زندگی تابنده نیست دولت بی دوست در جهان پابنده نیست
دوستی فصل قشنگیست پر از لاله سرخ دوستی تلفیق شعور من و توست دوستی رنگ قشنگیست به رنگ خدا دوستی حس عجیبیست میان من و تو
من ازنزديكى دشت محبت نردبانى كرده ام پيدا، كه تاقصرخداهم پلكان دارد درآنجا دستهايم رابسويش باتمنا باز كردم، برايت بهترين را آرزو كردم
گاهی نیاز است دکتر به جای یک مشت قرص ...برایت فریاد تجویز کند
زندگي همهمه مبهمي از خاطره هاست هركجا خنديديم..... زندگي آنجاست!
هيچ قصه گويي نيست كه داستانش اين گونه آغاز شود ، كه يكي بود ، ديگري هم بود . همه با هم بودند . و ما اسير اين قصه كهن ، براي بودن يكي ، ديگري را نيست مي كنيم: يكي بود،يكي نبود...!
خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم ولی بازم احساس می کنم نتونستم… یعنی سال بعد هم ما رو دعوت می کنی؟
براي بعضي درد ها نه ميتوان گريه كردنه ميتوان فريادزد،براي بعضي دردهافقط ميتوان نگاه كردو بيصداشكست!
من تو را از یاد نمیبرم با هر بهانهای ، شاید این فراتر از دوست داشتن باشد
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است که زمین چرکین است شفیعی کدکنی
هرصبح؛ پلك هايت فصل جديدي از زندگي را ورق مي زند؛ سطر اول هميشه اين است: "خدا هميشه با ماست" پس بخوانش با لبخند.
میخواد ماه ديده بشه میخواد نشه،خودتون ماهيد. پيشاپيش عيدتان مبارك.
آن بلوط کهن آنجا بنگر نیم پاییزی و نیمیش بهار مثل این است که جادوی خزان تا کمرگاهش با زحمت رفته ست و از آنجا دیگر نتوانسته بالا برود شفیعی کدکنی
خدا سه حرف دارد....ولی برای پرکردن تنهایی من حرف ندارد..
بند نمی آید دوست داشتنت ، مثل اینکه شاهرگ احساسم را زده باشی ...
...در دوردست باغ برهنه چکاوکی بر شاخه می سراید این چند برگ پیر وقتی گسست از شاخ آندم جوانه های جوان باز می شود بیداری بهار آغاز می شود شفیعی کدکنی
بی فروغ روی یاران زندگی تابنده نیست دولت بی دوست در جهان پابنده نیست
دوستی فصل قشنگیست پر از لاله سرخ دوستی تلفیق شعور من و توست دوستی رنگ قشنگیست به رنگ خدا دوستی حس عجیبیست میان من و تو
من ازنزديكى دشت محبت نردبانى كرده ام پيدا، كه تاقصرخداهم پلكان دارد درآنجا دستهايم رابسويش باتمنا باز كردم، برايت بهترين را آرزو كردم
گاهی نیاز است دکتر به جای یک مشت قرص ...برایت فریاد تجویز کند
زندگي همهمه مبهمي از خاطره هاست هركجا خنديديم..... زندگي آنجاست!
هيچ قصه گويي نيست كه داستانش اين گونه آغاز شود ، كه يكي بود ، ديگري هم بود . همه با هم بودند . و ما اسير اين قصه كهن ، براي بودن يكي ، ديگري را نيست مي كنيم: يكي بود،يكي نبود...!
خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم ولی بازم احساس می کنم نتونستم… یعنی سال بعد هم ما رو دعوت می کنی؟
براي بعضي درد ها نه ميتوان گريه كردنه ميتوان فريادزد،براي بعضي دردهافقط ميتوان نگاه كردو بيصداشكست!
من تو را از یاد نمیبرم با هر بهانهای ، شاید این فراتر از دوست داشتن باشد
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است که زمین چرکین است شفیعی کدکنی
هرصبح؛ پلك هايت فصل جديدي از زندگي را ورق مي زند؛ سطر اول هميشه اين است: "خدا هميشه با ماست" پس بخوانش با لبخند.
میخواد ماه ديده بشه میخواد نشه،خودتون ماهيد. پيشاپيش عيدتان مبارك.
آن بلوط کهن آنجا بنگر نیم پاییزی و نیمیش بهار مثل این است که جادوی خزان تا کمرگاهش با زحمت رفته ست و از آنجا دیگر نتوانسته بالا برود شفیعی کدکنی
خدا سه حرف دارد....ولی برای پرکردن تنهایی من حرف ندارد..
بند نمی آید دوست داشتنت ، مثل اینکه شاهرگ احساسم را زده باشی ...
...در دوردست باغ برهنه چکاوکی بر شاخه می سراید این چند برگ پیر وقتی گسست از شاخ آندم جوانه های جوان باز می شود بیداری بهار آغاز می شود شفیعی کدکنی
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}