{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
از بس که زدم به شیشهٔ تقوی سنگ وز بس که به معصیت فرو بردم چنگ اهل اسلام از مسلمانی من صد ننگ کشیدند ز کفار فرنگ شیخ بهایی
بر درگه دوست، هر که صادق برود تا حشر ز خاطرش علائق برود صد ساله نماز عابد صومعهدار قربان سر نیاز عاشق برود شیخ بهایی
تا نیست نگردی، ره هستت ندهند این مرتبه با همت پستت ندهند چون شمع قرار سوختن گر ندهی سر رشتهٔ روشنی به دستت ندهند شیخ بهایی
او را که دل از عشق مشوش باشد هر قصه که گوید همه دلکش باشد تو قصهٔ عاشقان، همی کم شنوی بشنو، بشنو که قصهشان خوش باشد شیخ بهایی
آن حرف که از دلت غمی بگشاید در صحبت دل شکستگان میباید هر شیشه که بشکند، ندارد قیمت جز شیشهٔ دل که قیمتش افزاید شیخ بهایی
چشم بَـــــسته از فرسنگ ها می شناسمت…! این تَـــــلاشت برای گم شُــدن مَــرا می خنداند…!
تا منزل آدمی سرای دنیاست کارش همه جرم و کار حق، لطف و عطاست خوش باش که آن سرا چنین خواهد بود سالی که نکوست، از بهارش پیداست شیخ بهایی
اهـل پـنـهـان کـاری نـیـسـتـــم ..!اعـتـرافــ مـی کـنـــم : ..زمـــــــانــــــی دل یـــکــی راســوزانـــده ام !!حــالا ..یـکــی. ..یـــکــی !!دلــــم رامــی ســوزانـــنــد..
اسمش تقصیر است حالا تو هی خودت را ارام کن بگو تقدیر
تو باور نداری این حرف ها را ! و گرنه من سالهاست برای آنکه در فال تو باشم ، در قهوه ی تو غرق شده ام
دنیا که از او دل اسیران ریش است پامال غمش، توانگر و درویش است نیشش، همه جانگزاتر از شربت مرگ نوشش، چو نکو نگه کنی، هم نیش است شیخ بهایی
به جای سرزنش من به او نگاه کنید دلیل سر به هوا بودن زمین ، ماه است
گور پدر آزادی! من با اسارت سرخوشم تا وقتی که در حصار تن تو یک اسیر بی دفاعم.
چه دلمان بخواهد ، چه دلمان نخواهد ، خدا یک وقتهایی دلش نمی خواهد ما چیزی که دلمان می خواهد را داشته باشیم..!
مــــــاه همیشه پشت ابر نمی ماند گاهی … پشت دستهای توست وقتی گریه می کنی .
شرمنده ایم ز دوست، که دل نیست قابلش / باید برای هدیه، سری دست و پا کنیم
از بس که زدم به شیشهٔ تقوی سنگ وز بس که به معصیت فرو بردم چنگ اهل اسلام از مسلمانی من صد ننگ کشیدند ز کفار فرنگ شیخ بهایی
بر درگه دوست، هر که صادق برود تا حشر ز خاطرش علائق برود صد ساله نماز عابد صومعهدار قربان سر نیاز عاشق برود شیخ بهایی
تا نیست نگردی، ره هستت ندهند این مرتبه با همت پستت ندهند چون شمع قرار سوختن گر ندهی سر رشتهٔ روشنی به دستت ندهند شیخ بهایی
او را که دل از عشق مشوش باشد هر قصه که گوید همه دلکش باشد تو قصهٔ عاشقان، همی کم شنوی بشنو، بشنو که قصهشان خوش باشد شیخ بهایی
آن حرف که از دلت غمی بگشاید در صحبت دل شکستگان میباید هر شیشه که بشکند، ندارد قیمت جز شیشهٔ دل که قیمتش افزاید شیخ بهایی
چشم بَـــــسته از فرسنگ ها می شناسمت…! این تَـــــلاشت برای گم شُــدن مَــرا می خنداند…!
تا منزل آدمی سرای دنیاست کارش همه جرم و کار حق، لطف و عطاست خوش باش که آن سرا چنین خواهد بود سالی که نکوست، از بهارش پیداست شیخ بهایی
اهـل پـنـهـان کـاری نـیـسـتـــم ..!اعـتـرافــ مـی کـنـــم : ..زمـــــــانــــــی دل یـــکــی راســوزانـــده ام !!حــالا ..یـکــی. ..یـــکــی !!دلــــم رامــی ســوزانـــنــد..
اسمش تقصیر است حالا تو هی خودت را ارام کن بگو تقدیر
تو باور نداری این حرف ها را ! و گرنه من سالهاست برای آنکه در فال تو باشم ، در قهوه ی تو غرق شده ام
دنیا که از او دل اسیران ریش است پامال غمش، توانگر و درویش است نیشش، همه جانگزاتر از شربت مرگ نوشش، چو نکو نگه کنی، هم نیش است شیخ بهایی
به جای سرزنش من به او نگاه کنید دلیل سر به هوا بودن زمین ، ماه است
گور پدر آزادی! من با اسارت سرخوشم تا وقتی که در حصار تن تو یک اسیر بی دفاعم.
چه دلمان بخواهد ، چه دلمان نخواهد ، خدا یک وقتهایی دلش نمی خواهد ما چیزی که دلمان می خواهد را داشته باشیم..!
مــــــاه همیشه پشت ابر نمی ماند گاهی … پشت دستهای توست وقتی گریه می کنی .
شرمنده ایم ز دوست، که دل نیست قابلش / باید برای هدیه، سری دست و پا کنیم
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}