{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
به دوستم میگم من از لبنیات بدم میاد میگه یعنی ماستم نمی خوری؟ پَـ نه پَـ از اونجایی که ماست جزو سبزیجاته می خورم
رفتنم نان بگیرم نانوا بهم میگه نان میخوای .پَ نَ اومدم اورانیوم غنی شده بگیرم واسه راکتور بابام
از مادربزرگم میپرسم شما بزرگترین یا خاله بزرگ میگه از نظر سن میگی ؟ پ ن پ از نظر قد و وزن و میزان کلسترول خون میگم
هر انسان کتابی است در انتظار خواننده اش.
انها(دشمنان)از فهمیدن تو می ترسند.از گاو که گنده تر نمیشوی می دوشنت و از اسب که دونده تر نمیشوی سوارت میشوند و از خر که قوی تر نمیشوی بارت میکنند. انها از فهمیدن تو میترسند.
ارزش انسان به اندازه حرف هایی هست که برای نگفتن دارد.
معشوق من چنان لطیف است که خود را به « بودن » نیالوده است که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود . . .
خدا را چه دیدی شاید یک روز در کافه ای دنج و خلوت این کلمه ها صوت شدند برای گوش های تو که روی صندلی رو بروی من نشسته ای و برای یک بار هم که شده چای تو سرد شد … بس که خیره ماندی به من …
هنوز دو قهوه داغ و تلخ روی میز هستند اما تو نیستی …
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است...
کافه چی … امشب قهوه نمی خواهم فقط بگو امروز به کافه ات سر زد؟ روی کدام صندلی نشست؟ آهای کافه چی حواست هست؟ قهوه نمی خواهم جواب می خواهم !
این روزها تلخ ترم از قهوه ای که تو را قسمت فال من نکرد
می شود به فنجانی قهوه مست شوی و به سیگاری نشئه و به لبخندی کامیاب! اگر اویی که باید روبرویت نشسته باشد!
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است
زیر بارون بهاری توی کافه پیشه تو بودن برای من مثل یه رویاست
در فنجان خالی می شوم شبیه عابران خسته مرا قورت می دهی و من راه قلبت را پیش می گیرم در قهوه ای که به رگ هایت جاریست
به دوستم میگم من از لبنیات بدم میاد میگه یعنی ماستم نمی خوری؟ پَـ نه پَـ از اونجایی که ماست جزو سبزیجاته می خورم
رفتنم نان بگیرم نانوا بهم میگه نان میخوای .پَ نَ اومدم اورانیوم غنی شده بگیرم واسه راکتور بابام
از مادربزرگم میپرسم شما بزرگترین یا خاله بزرگ میگه از نظر سن میگی ؟ پ ن پ از نظر قد و وزن و میزان کلسترول خون میگم
هر انسان کتابی است در انتظار خواننده اش.
انها(دشمنان)از فهمیدن تو می ترسند.از گاو که گنده تر نمیشوی می دوشنت و از اسب که دونده تر نمیشوی سوارت میشوند و از خر که قوی تر نمیشوی بارت میکنند. انها از فهمیدن تو میترسند.
ارزش انسان به اندازه حرف هایی هست که برای نگفتن دارد.
معشوق من چنان لطیف است که خود را به « بودن » نیالوده است که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود . . .
خدا را چه دیدی شاید یک روز در کافه ای دنج و خلوت این کلمه ها صوت شدند برای گوش های تو که روی صندلی رو بروی من نشسته ای و برای یک بار هم که شده چای تو سرد شد … بس که خیره ماندی به من …
هنوز دو قهوه داغ و تلخ روی میز هستند اما تو نیستی …
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است...
کافه چی … امشب قهوه نمی خواهم فقط بگو امروز به کافه ات سر زد؟ روی کدام صندلی نشست؟ آهای کافه چی حواست هست؟ قهوه نمی خواهم جواب می خواهم !
این روزها تلخ ترم از قهوه ای که تو را قسمت فال من نکرد
می شود به فنجانی قهوه مست شوی و به سیگاری نشئه و به لبخندی کامیاب! اگر اویی که باید روبرویت نشسته باشد!
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است
زیر بارون بهاری توی کافه پیشه تو بودن برای من مثل یه رویاست
در فنجان خالی می شوم شبیه عابران خسته مرا قورت می دهی و من راه قلبت را پیش می گیرم در قهوه ای که به رگ هایت جاریست
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}