{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
شبانه روز هم که برف ببارد رو سیاهی این روزگار پیر سپید نمی شود رختهای خیس غصه هایم را در اتاق نمور و تار گرفته ی بغضهای فروخورده ام خشک می کنم مبادا در بوران تنهایی قندیل ببندد
عشقت گران تمام شد خودت که هیچ خودم را هم باختم
هیــس ! کـمی آرامتـر تنـــــها شــــو بی صــدا تــــر بـــشــکــــن آهـســــتــــه تـــر سراغـــــش را بگـــــیـــــر مـــمــــکــن است بــــیـــدار شــــود وجــــــــدان نــــــداشتــــــه اش !
عاشق که میشوى، نگران نباش! شبهاى باقیمانده ى عمرت… به این سادگى ها صبح نخواهند شد…!
دستم را بگیر . . . ! ببر . . . ! به دور دست هایی که در دسترس هیچ . . . ! دستی نباشم . . . !
خلاء درون من از نبود تو هر روز عمیق تر میشود واژه هایم زرد و زانوهایم بی اراده میشود مادر می گوید کم خونی گرفته ام پدر بستری ام می کند نمی دانند …. من -کم تویی- گرفته ام
حالا که آمدهای از گذشته نپرس در روز آفتابی از برف سنگین شب قبل چه میماند؟
شیرینم تـقصـیر تـــو نیـست … حـتمـاً اشـتبـاه از متـصـدی ِ آرزوهـا بـوده کـه تـو نصـیب دیــــــگری شـدی …!
میدانستـَــم رویـــــــا بود … مــَــن و تـــــو !؟ بَعــــــید بـود آن هَمه خـــــوشبختی !! حَتـــی در تَــــصـور ِخُـدا هـم نبود ! حَق داشتــــ که بـرآورده نکرد ! دُعـاهــای من گُــناه بـودند !!
چکـــه می کنـــد چـشم هـایـــم همیـــــشه، بــه گـمـــانم، دلیـــلش، تــرکـــــ هــای قلبــــم باشـــد ….
خسته ام… از تـــــو نوشتن…! کمی از خود می نویسم این “منم” که، دوستت دارم…!
در این مذهب تو همه برایم آیه ی یاس می خوانند.
من چیزی از عشق مان به کسی نگفته ام آن ها تو را هنگامی که در اشک های چشمم تن می شسته ای، دیده اند …
خندههای تو کودکیام را به من میبخشد و آغوش تو، آرامشی بهشتی و دستهای تو، اعتمادی که به انسان دارم چقدر از نداشتنت میترسم
راه می روم و شهر زیر پاهام تمام می شود تو، هیچ کجا نیستی!
ببین جانم ! کسی باید این عشق را از وسط نصف کند و نیمهی دیگرش را در دل تو بکارد .
شبانه روز هم که برف ببارد رو سیاهی این روزگار پیر سپید نمی شود رختهای خیس غصه هایم را در اتاق نمور و تار گرفته ی بغضهای فروخورده ام خشک می کنم مبادا در بوران تنهایی قندیل ببندد
عشقت گران تمام شد خودت که هیچ خودم را هم باختم
هیــس ! کـمی آرامتـر تنـــــها شــــو بی صــدا تــــر بـــشــکــــن آهـســــتــــه تـــر سراغـــــش را بگـــــیـــــر مـــمــــکــن است بــــیـــدار شــــود وجــــــــدان نــــــداشتــــــه اش !
عاشق که میشوى، نگران نباش! شبهاى باقیمانده ى عمرت… به این سادگى ها صبح نخواهند شد…!
دستم را بگیر . . . ! ببر . . . ! به دور دست هایی که در دسترس هیچ . . . ! دستی نباشم . . . !
خلاء درون من از نبود تو هر روز عمیق تر میشود واژه هایم زرد و زانوهایم بی اراده میشود مادر می گوید کم خونی گرفته ام پدر بستری ام می کند نمی دانند …. من -کم تویی- گرفته ام
حالا که آمدهای از گذشته نپرس در روز آفتابی از برف سنگین شب قبل چه میماند؟
شیرینم تـقصـیر تـــو نیـست … حـتمـاً اشـتبـاه از متـصـدی ِ آرزوهـا بـوده کـه تـو نصـیب دیــــــگری شـدی …!
میدانستـَــم رویـــــــا بود … مــَــن و تـــــو !؟ بَعــــــید بـود آن هَمه خـــــوشبختی !! حَتـــی در تَــــصـور ِخُـدا هـم نبود ! حَق داشتــــ که بـرآورده نکرد ! دُعـاهــای من گُــناه بـودند !!
چکـــه می کنـــد چـشم هـایـــم همیـــــشه، بــه گـمـــانم، دلیـــلش، تــرکـــــ هــای قلبــــم باشـــد ….
خسته ام… از تـــــو نوشتن…! کمی از خود می نویسم این “منم” که، دوستت دارم…!
در این مذهب تو همه برایم آیه ی یاس می خوانند.
من چیزی از عشق مان به کسی نگفته ام آن ها تو را هنگامی که در اشک های چشمم تن می شسته ای، دیده اند …
خندههای تو کودکیام را به من میبخشد و آغوش تو، آرامشی بهشتی و دستهای تو، اعتمادی که به انسان دارم چقدر از نداشتنت میترسم
راه می روم و شهر زیر پاهام تمام می شود تو، هیچ کجا نیستی!
ببین جانم ! کسی باید این عشق را از وسط نصف کند و نیمهی دیگرش را در دل تو بکارد .
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}