{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
امروز هم با "بی تو"بودن گذشت خوش به حال "یادم"که همیشه باتوست.
باغــــبان به گلــــهایش دلـــخوش است، شــــاعــــر به شــــعرهـایــش، دریــــا بــــه مـــاهـــی هــایـــش، و من... بــــه ساعـــت بـــرگشـــتن تـــــو!!
نمـــی دانمـ چه ســـرّی دارد!❣ اسمـــ كوچكــمـ هــزار بار همـ گفته شود...❣ اما به پــــ ـای یكـ بار گُفتنـ تـو نمی رسد... ❣
هرچه اید به سرم باز بگویم گذرد وای از این عُمر که با “میگذرد” میگذرد
ﺁﻫــﻨﮓ ﮐــﻠـﺎﻣــﺖ ﻭﻗــﺘﯽ ﺑــﺎ ﺩﯾـﮕــﺮﯼ ﺳﺨــﻦ ﻣﯿﮕــﻮﯾــﯽ؛ ﺑــﺮﺍﯾــﻢ ﺳــﻪ ﻧـــُﺖ ﺩﺍﺭﺩ : " ﻣــﯽ ﻟـــﺎ ﺳـــﯽ "
خیلی دوستت دارم اما نمیدونم “خیلی” رو چطوری بنویسم که خیلی خونده بشه ؟؟؟
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم بند را برگسیلیم از همه بیگانه شویم جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم
دلم برای نفسهایت تنگ شده است، کاش.. عکست نفس می کشید .....
عشق ِ ما شبیه عکسیست که دست عکاس ، بر اثر یک “اشتباه” می لرزد و عکس برای همیشه تار می افتد !
کی شعر "تر انگیزد خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم همین باشد از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز نقشش به حرام از خود صورتگر چین باشد
خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که در او غش باشد خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب ای سیا رخ که به خونابه منقش باشد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راه به یار یک جهت حق گزار ما نرسد
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد شعری بخوان که با او رطل گران توان زد بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد
درویش را نباید برگ سرای سلطان ماییم و کهنه دلقی کتش در آن توان زد اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
.. یــه جــــایــی هستـــــ........ وقتــــــی رسیــــدی....!! ... جـــای خـــالــیـیَــش را... ............................. هیــــــچ چیــــــز پُـــــر نمیکـــــند..... حــــتی بــادبــادکــها...!!
امروز هم با "بی تو"بودن گذشت خوش به حال "یادم"که همیشه باتوست.
باغــــبان به گلــــهایش دلـــخوش است، شــــاعــــر به شــــعرهـایــش، دریــــا بــــه مـــاهـــی هــایـــش، و من... بــــه ساعـــت بـــرگشـــتن تـــــو!!
نمـــی دانمـ چه ســـرّی دارد!❣ اسمـــ كوچكــمـ هــزار بار همـ گفته شود...❣ اما به پــــ ـای یكـ بار گُفتنـ تـو نمی رسد... ❣
هرچه اید به سرم باز بگویم گذرد وای از این عُمر که با “میگذرد” میگذرد
ﺁﻫــﻨﮓ ﮐــﻠـﺎﻣــﺖ ﻭﻗــﺘﯽ ﺑــﺎ ﺩﯾـﮕــﺮﯼ ﺳﺨــﻦ ﻣﯿﮕــﻮﯾــﯽ؛ ﺑــﺮﺍﯾــﻢ ﺳــﻪ ﻧـــُﺖ ﺩﺍﺭﺩ : " ﻣــﯽ ﻟـــﺎ ﺳـــﯽ "
خیلی دوستت دارم اما نمیدونم “خیلی” رو چطوری بنویسم که خیلی خونده بشه ؟؟؟
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم بند را برگسیلیم از همه بیگانه شویم جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم
دلم برای نفسهایت تنگ شده است، کاش.. عکست نفس می کشید .....
عشق ِ ما شبیه عکسیست که دست عکاس ، بر اثر یک “اشتباه” می لرزد و عکس برای همیشه تار می افتد !
کی شعر "تر انگیزد خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم همین باشد از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز نقشش به حرام از خود صورتگر چین باشد
خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که در او غش باشد خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب ای سیا رخ که به خونابه منقش باشد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راه به یار یک جهت حق گزار ما نرسد
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد شعری بخوان که با او رطل گران توان زد بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد
درویش را نباید برگ سرای سلطان ماییم و کهنه دلقی کتش در آن توان زد اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
.. یــه جــــایــی هستـــــ........ وقتــــــی رسیــــدی....!! ... جـــای خـــالــیـیَــش را... ............................. هیــــــچ چیــــــز پُـــــر نمیکـــــند..... حــــتی بــادبــادکــها...!!
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}