{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
مردی خر گم کرده بود گرد شهر میگشت و شکر میگفت گفتند:چرا شکر میکنی گفت از بهر آنچه که من بر خر نشسته بودم وگرنه من نیز امروز چهار روز بودی که گم شده بودم
شخصی با دوستی گفت که مرا چشم درد میکند تدبیر چه باشد؟ گفت مرا پارسال دندان درد میکرد،برکندم
هر آفریده ای نشانه ی خداوند است،اما هیچ آفریده ای نشان دهنده او نیست.
مردی را پسر در چاه افتاد گفت:جان بابا ،جایی مرو تا من بروم طناب بیاورم و تو را بیرون کشم
نگرش تو باید هر لحظه نو شود.خردمند کسی است که از هر چیزی،به شگفت آید.
یکی اسبی به عاریت خواست گفت:اسب دارم اما سیاه است گفت:مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد گفت:چون نخواهم داد همینقدر بهانه بس است
برای راهنمایی خود به دنبال نوری می رویم که به دست خویش داریم.به هر کجا که بروی جز خدا چیزی را ملاقات نمی توانی کرد.
همهی شکلهای خدا دوست داشتنی است و همهچیز، شکل اوست.
هارون به بهلول گفت: دوست ترین مردمان در نزد تو کیست؟ گفت:آنکه شکمم را سیر سازد گف:من سیر سازم،پس مرا دوست خواهس شد یا نه؟ گفت: دوستی نسیه نمی شود
درویشی کفش در پا نماز می گذارد دزدی طمع در کفش او بست گفت با کفش نماز نباشد درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد،گیوه باشد
شخصی با دوستی گفت: پنجاه من گندم داشتم ،تا مرا خبر شد موشان تمام خورده بودند او گفت: من نیز پنجاه من گندم داشتم،تا موشان خبر شد من تمام خورده بودم
بدبختی هر کسی ناشی از آن است که همیشه اوست که می نگرد و آنچه را می بیند،به خود وابسته می کند
موذنی بانگ میگفت و می دوید پرسیدن که چرا میدوی گفت:میگویند که آواز تو از دور خوش است میدوم تا آواز خود بشنوم
بكوش تا عظمت در نگاهت باشد نه در آنچه می نگری.
آخوندی را گفتند خرقه خویش را بفروش گقت:اگر صیاد دام خود را فروشد به چه چیز شکار کند
مردی را که دعوای پیغمبری می کرد نزد معتصم آوردند معتصم گفت:شهادت میدهم تو پیغمبر احمق هستی گفت:آری،از آنکه بر قوم شما مبعوث شده ام و هر پیامبری از نوع قوم خود باشد.
مردی خر گم کرده بود گرد شهر میگشت و شکر میگفت گفتند:چرا شکر میکنی گفت از بهر آنچه که من بر خر نشسته بودم وگرنه من نیز امروز چهار روز بودی که گم شده بودم
شخصی با دوستی گفت که مرا چشم درد میکند تدبیر چه باشد؟ گفت مرا پارسال دندان درد میکرد،برکندم
هر آفریده ای نشانه ی خداوند است،اما هیچ آفریده ای نشان دهنده او نیست.
مردی را پسر در چاه افتاد گفت:جان بابا ،جایی مرو تا من بروم طناب بیاورم و تو را بیرون کشم
نگرش تو باید هر لحظه نو شود.خردمند کسی است که از هر چیزی،به شگفت آید.
یکی اسبی به عاریت خواست گفت:اسب دارم اما سیاه است گفت:مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد گفت:چون نخواهم داد همینقدر بهانه بس است
برای راهنمایی خود به دنبال نوری می رویم که به دست خویش داریم.به هر کجا که بروی جز خدا چیزی را ملاقات نمی توانی کرد.
همهی شکلهای خدا دوست داشتنی است و همهچیز، شکل اوست.
هارون به بهلول گفت: دوست ترین مردمان در نزد تو کیست؟ گفت:آنکه شکمم را سیر سازد گف:من سیر سازم،پس مرا دوست خواهس شد یا نه؟ گفت: دوستی نسیه نمی شود
درویشی کفش در پا نماز می گذارد دزدی طمع در کفش او بست گفت با کفش نماز نباشد درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد،گیوه باشد
شخصی با دوستی گفت: پنجاه من گندم داشتم ،تا مرا خبر شد موشان تمام خورده بودند او گفت: من نیز پنجاه من گندم داشتم،تا موشان خبر شد من تمام خورده بودم
بدبختی هر کسی ناشی از آن است که همیشه اوست که می نگرد و آنچه را می بیند،به خود وابسته می کند
موذنی بانگ میگفت و می دوید پرسیدن که چرا میدوی گفت:میگویند که آواز تو از دور خوش است میدوم تا آواز خود بشنوم
بكوش تا عظمت در نگاهت باشد نه در آنچه می نگری.
آخوندی را گفتند خرقه خویش را بفروش گقت:اگر صیاد دام خود را فروشد به چه چیز شکار کند
مردی را که دعوای پیغمبری می کرد نزد معتصم آوردند معتصم گفت:شهادت میدهم تو پیغمبر احمق هستی گفت:آری،از آنکه بر قوم شما مبعوث شده ام و هر پیامبری از نوع قوم خود باشد.
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}