{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
حکمتو یجوری خوندی که ؛ من که یارت بودم نتونستم باهات بیام !!!
آخر این همه لبخند و سرور ، چشم پر حسادت زمونه بود ...
چشم هایم را می بندم. کور بودن را به دیدن جای خالیش تر جیح میدهم.
من باتو فهمیدم تو زندگی یه چیز های رو نباید بگی وقتی زیاد گفتم دوست دارم تبدیل شدم به روزمرگی
احتیـــاجی بـــه تسبیــــح نیـــــست… دستــــانت را کـــه بـــه من بـدهـــــی بـــــا انگشتــانت “ذکــــر دوســـــتداشتن” می دهم
نه کسی منتظر است... نه کسی چشم به راه... نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه... بین عاشق شدن و مرگ مگر فرقی هست؟ وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه...
یکی نوشت یکی خوند بازم نوشت بازم خوندآخرش اونیکه مینوشت مرد اونیکه میخوند موند حالا من مینویسم اون بخونه تا من بمیرم اون بمونه!
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد/کس جای در این کلبه ویرانه ندارد ابنجا که رسیدی مکن احساس غریبی/این کلبه ویرانه تعلق به تو دارد
درهر ورق زمان نوشته ام به يادت ميمانم ،حتي اگرهزار صفحه ازتو دور باشم
به من میگفت که دلم خیلی کوچک است! و من تازه دریافتم ... که چرا مرا به دلش راه نداد... من فقط کمی اضافه وزن داشتم...
باز هم خیال تو مرا برداشت کجا می برد نمیدانم ! آهای نارفیق ! بازی ات که تمام شد مرا دوباره با همین لباس بی قراری دیدن دوباره ات بر سر شعرهایم بنشان !!!
امروز را به باد سپردم امشب کنار پنجره بیدار مانده ام دانم که بامداد امروز ِ دیگری را با خود می آورد تا من دو باره آن را بسپارمش به باد …. “فریدون مشیری”
تو همان آرزویی هستی که مانند مژه بر گونه ام افتادی. می پرسند: کدام را میخواهی؟ میگویم:چپی را. و از گونه چپم "برت" می دارند و می گویند: او هیچگاه برآورده نمی شود.
دیگه همه نقطه ضعف من را فهمیده اند از من چیزی میخواهند جان تور را قسم میدهند
بابک حمیدیان :یه چیزی بگو ترسم بریزه... باران کوثری :میمیرم برات...
دلم برایت تنگ شده ! می خواهم آنقدر اشک بریزم تا غبار فاصله از قلبم تمیز شود ولی می ترسم … ” دنیا ” ، ” ونیــــز ” شود !!
حکمتو یجوری خوندی که ؛ من که یارت بودم نتونستم باهات بیام !!!
آخر این همه لبخند و سرور ، چشم پر حسادت زمونه بود ...
چشم هایم را می بندم. کور بودن را به دیدن جای خالیش تر جیح میدهم.
من باتو فهمیدم تو زندگی یه چیز های رو نباید بگی وقتی زیاد گفتم دوست دارم تبدیل شدم به روزمرگی
احتیـــاجی بـــه تسبیــــح نیـــــست… دستــــانت را کـــه بـــه من بـدهـــــی بـــــا انگشتــانت “ذکــــر دوســـــتداشتن” می دهم
نه کسی منتظر است... نه کسی چشم به راه... نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه... بین عاشق شدن و مرگ مگر فرقی هست؟ وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه...
یکی نوشت یکی خوند بازم نوشت بازم خوندآخرش اونیکه مینوشت مرد اونیکه میخوند موند حالا من مینویسم اون بخونه تا من بمیرم اون بمونه!
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد/کس جای در این کلبه ویرانه ندارد ابنجا که رسیدی مکن احساس غریبی/این کلبه ویرانه تعلق به تو دارد
درهر ورق زمان نوشته ام به يادت ميمانم ،حتي اگرهزار صفحه ازتو دور باشم
به من میگفت که دلم خیلی کوچک است! و من تازه دریافتم ... که چرا مرا به دلش راه نداد... من فقط کمی اضافه وزن داشتم...
باز هم خیال تو مرا برداشت کجا می برد نمیدانم ! آهای نارفیق ! بازی ات که تمام شد مرا دوباره با همین لباس بی قراری دیدن دوباره ات بر سر شعرهایم بنشان !!!
امروز را به باد سپردم امشب کنار پنجره بیدار مانده ام دانم که بامداد امروز ِ دیگری را با خود می آورد تا من دو باره آن را بسپارمش به باد …. “فریدون مشیری”
تو همان آرزویی هستی که مانند مژه بر گونه ام افتادی. می پرسند: کدام را میخواهی؟ میگویم:چپی را. و از گونه چپم "برت" می دارند و می گویند: او هیچگاه برآورده نمی شود.
دیگه همه نقطه ضعف من را فهمیده اند از من چیزی میخواهند جان تور را قسم میدهند
بابک حمیدیان :یه چیزی بگو ترسم بریزه... باران کوثری :میمیرم برات...
دلم برایت تنگ شده ! می خواهم آنقدر اشک بریزم تا غبار فاصله از قلبم تمیز شود ولی می ترسم … ” دنیا ” ، ” ونیــــز ” شود !!
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}