{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
عـــزیزم کـــار دنیــا رنـگ رنـگ است گهی زشت و گهی خیلی قشنگ است بیـــا در مــــُلک دلهـــــــــا گُــــل بکــــاریـــم کــه خیلی بهتر از خــاک است و سنگ است
من عاشق برف و یخبندانم من عاشق امواج و باد و طوفانم تقریباً عاشق همه چیز که در طبیعت است و ممکن است باعث بدبختی انسان شود..
دانه ای بکار و مگذار هیچ جباری آن را درو کند ثروتی بدست آر و مگذار هیچ شیادی از کفت برباید ، جامه ای بباف و مگذار هیچ بیکاره ای آن را درپوشد . و سلاحی بساز که در دفاع از خویش حمل کنی
من در روزگاری تیره زندگی میکنم در روزگاری که سخن گفتن ساده،نشان بیخردی است و پیشانی بی چین،نشان بی تفاوتی آری،آنکه می خندد خبر فاجعه را دریافت نکرده است...
در حالی که ما نیز آگاهیم حتی نفرت از فرودستان هم چهره را زشت میکند حتی خشم از ستم نیز صدا را خشن می سازد نتوانستیم خود،انسان باشیم...
صورت حسابت را خودت جمع بزن این تویی که باید بپردازی اش روی هر رقمی انگشت بگذار و بپرس: این برای چیست؟
تنگ غروب،مردان را گرد خود میآورم ما یكدیگر را "نجیبزاده" مینامیم آنها پاهایشان را روی میز من دراز میكنند و میگویند:"وضع ما بهتر خواهد شد."و من نمیپرسم:كی؟
با مردم، مهربانم به سنت ایشان، كلاهی اطو شده بر سر میگذارم میگویم:آنها جانوران بسیار گندی هستند و میگویم:مهم نیست. من خود نیز چنینم...
ای دوست ، از پرسیدن شرم مكن! مگذار كه با زور ، مجبور به پذیرفتن شوی. خود به دنبال اش بگرد! آن چه را كه خود نیاموخته یی، انگار كن كه نمیدانی...
پسرم می پرسد : چرا باید ریاضی بخوانم ؟ دلم می خواهد بگویم لازم نیست بی خواندن هم خواهی دانست دو تکه نان بیش از یک تکه است....
می گویند:زمانی که داری، بخور، بنوش و شادباش. اما چگونه می توانم بخورم و بیاشامم هنگامی که می دانم آن چه را که خوردنی است از دست گرسنه ای ربوده ام و تشنه ای به لیوان آب من محتاج است
صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم از شما چه پنهان ما از درون زنگ زدیم!
در راه کشف حقیقت سقراط به شوکران رسید مسیح به میخ و صلیب ما نه اشتهای شوکران داریم نه طاقت میخ و صلیب پس بهتر است بجای کشف حقیقت برگردیم و کشکمان را بسابیم!
شب خیرات مادر ،یک ریز دعای باران خواند نزدیک های صبح رود کنار خانه پر شد از روی پل گذشت یواشکی به اتاق رفت پدر غسل ارتماسی کرد مادر ادامه داد: واجِب قریه اِلی ا... و ما به خیر و خوشی یتیم شدیم!
مواظب وسایلتون باشین! من بودم و جمشید و یک پادگان چشم قربان! از سلمانی که برگشتیم سرباز شدیم در تخت های دوطبقه، خوابهای مشترک دیدیم یک روز که من نبودم تخت جمشید را غارت کرده بودند!
این پارک پارکینگ می شود این درخت ،تیر برق این زمین چمن ، آسفالت و من که امروز به اصطلاح شاعرم روزی یک تکه سنگ می شوم با لوح یادبودی بر سینه درست،وسط همین میدان
عـــزیزم کـــار دنیــا رنـگ رنـگ است گهی زشت و گهی خیلی قشنگ است بیـــا در مــــُلک دلهـــــــــا گُــــل بکــــاریـــم کــه خیلی بهتر از خــاک است و سنگ است
من عاشق برف و یخبندانم من عاشق امواج و باد و طوفانم تقریباً عاشق همه چیز که در طبیعت است و ممکن است باعث بدبختی انسان شود..
دانه ای بکار و مگذار هیچ جباری آن را درو کند ثروتی بدست آر و مگذار هیچ شیادی از کفت برباید ، جامه ای بباف و مگذار هیچ بیکاره ای آن را درپوشد . و سلاحی بساز که در دفاع از خویش حمل کنی
من در روزگاری تیره زندگی میکنم در روزگاری که سخن گفتن ساده،نشان بیخردی است و پیشانی بی چین،نشان بی تفاوتی آری،آنکه می خندد خبر فاجعه را دریافت نکرده است...
در حالی که ما نیز آگاهیم حتی نفرت از فرودستان هم چهره را زشت میکند حتی خشم از ستم نیز صدا را خشن می سازد نتوانستیم خود،انسان باشیم...
صورت حسابت را خودت جمع بزن این تویی که باید بپردازی اش روی هر رقمی انگشت بگذار و بپرس: این برای چیست؟
تنگ غروب،مردان را گرد خود میآورم ما یكدیگر را "نجیبزاده" مینامیم آنها پاهایشان را روی میز من دراز میكنند و میگویند:"وضع ما بهتر خواهد شد."و من نمیپرسم:كی؟
با مردم، مهربانم به سنت ایشان، كلاهی اطو شده بر سر میگذارم میگویم:آنها جانوران بسیار گندی هستند و میگویم:مهم نیست. من خود نیز چنینم...
ای دوست ، از پرسیدن شرم مكن! مگذار كه با زور ، مجبور به پذیرفتن شوی. خود به دنبال اش بگرد! آن چه را كه خود نیاموخته یی، انگار كن كه نمیدانی...
پسرم می پرسد : چرا باید ریاضی بخوانم ؟ دلم می خواهد بگویم لازم نیست بی خواندن هم خواهی دانست دو تکه نان بیش از یک تکه است....
می گویند:زمانی که داری، بخور، بنوش و شادباش. اما چگونه می توانم بخورم و بیاشامم هنگامی که می دانم آن چه را که خوردنی است از دست گرسنه ای ربوده ام و تشنه ای به لیوان آب من محتاج است
صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم از شما چه پنهان ما از درون زنگ زدیم!
در راه کشف حقیقت سقراط به شوکران رسید مسیح به میخ و صلیب ما نه اشتهای شوکران داریم نه طاقت میخ و صلیب پس بهتر است بجای کشف حقیقت برگردیم و کشکمان را بسابیم!
شب خیرات مادر ،یک ریز دعای باران خواند نزدیک های صبح رود کنار خانه پر شد از روی پل گذشت یواشکی به اتاق رفت پدر غسل ارتماسی کرد مادر ادامه داد: واجِب قریه اِلی ا... و ما به خیر و خوشی یتیم شدیم!
مواظب وسایلتون باشین! من بودم و جمشید و یک پادگان چشم قربان! از سلمانی که برگشتیم سرباز شدیم در تخت های دوطبقه، خوابهای مشترک دیدیم یک روز که من نبودم تخت جمشید را غارت کرده بودند!
این پارک پارکینگ می شود این درخت ،تیر برق این زمین چمن ، آسفالت و من که امروز به اصطلاح شاعرم روزی یک تکه سنگ می شوم با لوح یادبودی بر سینه درست،وسط همین میدان
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}