{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
خدایا این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمیکند فکری کن اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت .
حاصل سبزترين باور من, برك زرديست كه از لاي ورق هاي دلم مي ريزد. مانده ام سخت غريب, ديگر از سبزترين خاطره ها مي ترسم...!
برای دلم پاهی پدر میشوم... خشمگین میگویم:بس کن تو دیگر بزرگ شده ای !
خیلی دیره، وقتی که تازه می فهمی اونی که از همه ساکت تر بوده بیشتر از همه دوستت داشته...
همیشه به یادت هستم، اما شاهدی ندارم جز کلاغ بام خانمان که او هم ،حقیقت را به تکه پنیری می فروشد......
دل تنگم ..... دلتنگ ..... دلتنگ جرعه ای بوی آدمیزاد ..... دیگر در این شهر نیز، بوی آدمیزاد همی یافت می نشود !!!
به این امید این نوشته ها رو فرستادم که ببینه و بهم زنگ بزنه بازم غرورم رو شکستم اما تو......
خدایا ناشکریهایم را به حساب دلتنگیهایم بگذار......
خواهش می کنم بی حوصلگی هایم را ببخش. بد خلقی هایم را فراموش کن.بی اعتنایهایم را جدی نگیر... در عوض من تورا می بخشم که مسبب همه ی این هایی..
تو باشی باران باشد ویک جاده ی بی انتها به تمام دنیا میگویم: خداحـــــــافظ
چه صادقانه رفتی... به گمانم این تنها "نا دروغ"' تو بود!
یه کوچه یه جاده یه عابر پیاده عابری که گمراهه اسیر دست گناهه توکه مهربونترینی توکه خوبو بهترینی فرصت بخشش اگه هنوز هست پس ببخش منو که دلتنگم....از اینهمه غریبی..
عمریست نشستم پای لرز خربزه هایی که یادم نمی آید کی خوردمشان.....
آدما بازی کردنو خیلی دوست دارند، اما مهم اینجاست که بفهمی هم بازیشون میشی یا اسباب بازیشون!
یعنـــے میشود روزی برسد که بیایــے ... مرا در آغوش بگیری ... بخواهم گله کنم ... بگویے هیس ... همه کابوس ها تمام شد ...
بیـــا برای یکــبار هــم که شـــده... دست به خلاف بزنیـم...! من اندوه تـــو را مـــی دزدم...! تو تنهـایـی مـرا...!!
خدایا این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمیکند فکری کن اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت .
حاصل سبزترين باور من, برك زرديست كه از لاي ورق هاي دلم مي ريزد. مانده ام سخت غريب, ديگر از سبزترين خاطره ها مي ترسم...!
برای دلم پاهی پدر میشوم... خشمگین میگویم:بس کن تو دیگر بزرگ شده ای !
خیلی دیره، وقتی که تازه می فهمی اونی که از همه ساکت تر بوده بیشتر از همه دوستت داشته...
همیشه به یادت هستم، اما شاهدی ندارم جز کلاغ بام خانمان که او هم ،حقیقت را به تکه پنیری می فروشد......
دل تنگم ..... دلتنگ ..... دلتنگ جرعه ای بوی آدمیزاد ..... دیگر در این شهر نیز، بوی آدمیزاد همی یافت می نشود !!!
به این امید این نوشته ها رو فرستادم که ببینه و بهم زنگ بزنه بازم غرورم رو شکستم اما تو......
خدایا ناشکریهایم را به حساب دلتنگیهایم بگذار......
خواهش می کنم بی حوصلگی هایم را ببخش. بد خلقی هایم را فراموش کن.بی اعتنایهایم را جدی نگیر... در عوض من تورا می بخشم که مسبب همه ی این هایی..
تو باشی باران باشد ویک جاده ی بی انتها به تمام دنیا میگویم: خداحـــــــافظ
چه صادقانه رفتی... به گمانم این تنها "نا دروغ"' تو بود!
یه کوچه یه جاده یه عابر پیاده عابری که گمراهه اسیر دست گناهه توکه مهربونترینی توکه خوبو بهترینی فرصت بخشش اگه هنوز هست پس ببخش منو که دلتنگم....از اینهمه غریبی..
عمریست نشستم پای لرز خربزه هایی که یادم نمی آید کی خوردمشان.....
آدما بازی کردنو خیلی دوست دارند، اما مهم اینجاست که بفهمی هم بازیشون میشی یا اسباب بازیشون!
یعنـــے میشود روزی برسد که بیایــے ... مرا در آغوش بگیری ... بخواهم گله کنم ... بگویے هیس ... همه کابوس ها تمام شد ...
بیـــا برای یکــبار هــم که شـــده... دست به خلاف بزنیـم...! من اندوه تـــو را مـــی دزدم...! تو تنهـایـی مـرا...!!
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}