{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
آرزویی ست مرا در دل که روان سوزدو جان کاهد هردم آن مرد هوسران را با غم و اشک و فغان خواهد
بخدا در دلو جانم نیست هیچ جز حسرت دیدارش سوختم از غم و کی باشد غم من مایه ی آزارش
ثانیه های انتظار پشت چراغ قرمز را تاب بیاور شاید که دارند آرزوی کودکی دست فروش را برای یک دقیقه کاسبی بیشتر برآورده می کنند...!!!
به برف پاک کن روزگار بگو ایهوده تلاش نکند "یاد تو" این سوی شیشه است
در مـسـلـخ عــشــق جـز نـکـو را نـکـشـنـد .. مـا " بـا تـو کـه بـاشـیـم " نـکـو مـی گـردیـم .. لـبـیـک یـا حـسـیـن عـلـیـه الـسـلام
دلم آغوشی میخواهد نه زن باشد نه مرد...خدایا زمین نمی آیی...!!!
اخرهرچیزی خوبه... اگه خوب نشد... پس هنوزاخرش نشده... صبرکن...
هیچ فرقی نمیکند ابرهابالای سرت باشند یانباشند... شادی ات را به روزافتابی موکول نکن... اسمان بااحساس توآبی می شود...
آنقدرخـسته ام، که حاضرم، سـرم را روی تکه سنگی، بگذارم وبخوابم اما به دیوار وجود بعضی ها که بارها بر سرم آوار شد تکیه ندهم…
تـــــو که میتونستى ایـــن همــه بـــد باشى , غلط کردی اوائل اون همــه خوب بودى…..!
برگها هم وقتي در پادشاه فصلها هستند از دلهره ي بادهاي وحشي، در امان نيستند!
و هر صبح بهم میزنم حال دنیا را در فنجان های قهوه ندیده بی آنکه نگران این باشم که فال آدمهایش از هم سر در بیاورد....
من سرم را بـــــــــــــــالا می گیرم چون بــــــــــــــازی را به کسی باختم که با خـــــــــیانتـــــــــــ برده بود........
گاهی دلت از سن و سالت میگیرد... میخواهی کودک باشی... کودکی که به هر بهانه ای به اغوش غمخواری پناه می برد و اسوده اشک می ریزد... بزرگ که باشی باید.. بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی..
درخت،دلتنگ تبرشد...وقتیکه گنجشکها سیم برق را به شاخه هایش ترجیح دادند...
عمری زندگی ام شده بود حسرت گذشته...!!! ای کاش دیرتر میگذشت.....کودکی ام اما حال میخواهم بیندیشم به اینده...!!!ای کاش زودتر میرسید ......مرگم
آرزویی ست مرا در دل که روان سوزدو جان کاهد هردم آن مرد هوسران را با غم و اشک و فغان خواهد
بخدا در دلو جانم نیست هیچ جز حسرت دیدارش سوختم از غم و کی باشد غم من مایه ی آزارش
ثانیه های انتظار پشت چراغ قرمز را تاب بیاور شاید که دارند آرزوی کودکی دست فروش را برای یک دقیقه کاسبی بیشتر برآورده می کنند...!!!
به برف پاک کن روزگار بگو ایهوده تلاش نکند "یاد تو" این سوی شیشه است
در مـسـلـخ عــشــق جـز نـکـو را نـکـشـنـد .. مـا " بـا تـو کـه بـاشـیـم " نـکـو مـی گـردیـم .. لـبـیـک یـا حـسـیـن عـلـیـه الـسـلام
دلم آغوشی میخواهد نه زن باشد نه مرد...خدایا زمین نمی آیی...!!!
اخرهرچیزی خوبه... اگه خوب نشد... پس هنوزاخرش نشده... صبرکن...
هیچ فرقی نمیکند ابرهابالای سرت باشند یانباشند... شادی ات را به روزافتابی موکول نکن... اسمان بااحساس توآبی می شود...
آنقدرخـسته ام، که حاضرم، سـرم را روی تکه سنگی، بگذارم وبخوابم اما به دیوار وجود بعضی ها که بارها بر سرم آوار شد تکیه ندهم…
تـــــو که میتونستى ایـــن همــه بـــد باشى , غلط کردی اوائل اون همــه خوب بودى…..!
برگها هم وقتي در پادشاه فصلها هستند از دلهره ي بادهاي وحشي، در امان نيستند!
و هر صبح بهم میزنم حال دنیا را در فنجان های قهوه ندیده بی آنکه نگران این باشم که فال آدمهایش از هم سر در بیاورد....
من سرم را بـــــــــــــــالا می گیرم چون بــــــــــــــازی را به کسی باختم که با خـــــــــیانتـــــــــــ برده بود........
گاهی دلت از سن و سالت میگیرد... میخواهی کودک باشی... کودکی که به هر بهانه ای به اغوش غمخواری پناه می برد و اسوده اشک می ریزد... بزرگ که باشی باید.. بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی..
درخت،دلتنگ تبرشد...وقتیکه گنجشکها سیم برق را به شاخه هایش ترجیح دادند...
عمری زندگی ام شده بود حسرت گذشته...!!! ای کاش دیرتر میگذشت.....کودکی ام اما حال میخواهم بیندیشم به اینده...!!!ای کاش زودتر میرسید ......مرگم
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}