{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
اعتراف میکنم بچه که بودم فکر میکردم ما که انگلیسی یاد میگیریم انگلیسی ها هم فارسی یاد میگیرن!! یعنی یه همچین نابقه ای بودم من!
دریا باش تا هر کس لایق توست با تو آرام گیرد و هر کس لایقت نیست در تو غرق شود
شاد باش نه یک روز! هزاران سال بگذار آوازه شادبودنت چنان درشهر بپیچد که روسیاه شوند آنان که بر سر غمگین کردنت شرط بسته اند
اعتراف میکنم ... بچه که بودم فکر میکردم شمال یه کشور خارجیه.
مرا تو میخواهی من سبکسر را... تو را که میداند چقدر میخواهم...
اعتراف میکنم تا قبل از آشنا شدن با 4جک خودمو خیلی باحال میدونستم اما حالا معتقدم دست بالای دست بسیار است...!! من باید برم جلو بوق بزنم!!
اعتراف میکنم تلفظ شمشیربازی با اسلحه اپه رو یه چند سالیه کشف کردم، تا قبل از اون فکر می کردم با اسلحه افه ست و طرف اِفه ضربه زدن میاد......خخخخخخخخخخخخ
تمام سپاسم از ان كسيست كه به من نيازي نداشت اما فراموشم نكرد.
اعتراف میکنم بچه که بودم براده های پاکن رو جمع میکردم میذاشتم تو یخچال منجمد بشه تا دوباره پاکن بدست بیاد ولی هیچ وقت درست نمی شد.
اعتراف میکنم اومدم سبزه بکارم (باگندم)دیدم نداریم به جاش رفتم برنج خیس کردم که جوونه بزنه نه این مغزه من دارم....دیگه دارم کم کم به سالم بودنم شک میکنم
اعتراف میکنم یه بار وقتی تاکسی دنده عقب اومد سوار شدم راننده گفت آقا میخوام پارک کنم مسافر کش نیستم برو پایین داشتم از خجالت میمردم
اعتراف میکنم وقتی داشتم برنامه تحویل سال رو نگاه میکردم وقتی تنگ ماهی رو نشون میدادن من با پام میز تلویزیون رو تکون میدادم که آبای تو تنگ بریزه !!!
دردیاری که دران نیست کسی یارکسی ،یارب ای کاش نیفتد به کسی کارکسی
سلامتی همه اونایی که باهاشون مثل کف دست بودیم اما اونا باهامون مثل انگشت شصت بودن...
نمی ترسم از کسی که هزار کتاب دارد و هر روز یکی را میخواند...! ترس من از ادم هایست که یک کتاب دارند و آن را مقدس میدانند و هیچگاه نمیخوانند.
اعتراف میکنم زمان مدرسه 1 روزهایی از ترس امتحان دل درد الکی میگرفتم که نرم مدرسه ، درسته مامانم مجبورم میکرد کلی کته ماست بخورم ولی چون تو مرکز توجه قرار میگرفتم خیلی حال میداد
اعتراف میکنم بچه که بودم فکر میکردم ما که انگلیسی یاد میگیریم انگلیسی ها هم فارسی یاد میگیرن!! یعنی یه همچین نابقه ای بودم من!
دریا باش تا هر کس لایق توست با تو آرام گیرد و هر کس لایقت نیست در تو غرق شود
شاد باش نه یک روز! هزاران سال بگذار آوازه شادبودنت چنان درشهر بپیچد که روسیاه شوند آنان که بر سر غمگین کردنت شرط بسته اند
اعتراف میکنم ... بچه که بودم فکر میکردم شمال یه کشور خارجیه.
مرا تو میخواهی من سبکسر را... تو را که میداند چقدر میخواهم...
اعتراف میکنم تا قبل از آشنا شدن با 4جک خودمو خیلی باحال میدونستم اما حالا معتقدم دست بالای دست بسیار است...!! من باید برم جلو بوق بزنم!!
اعتراف میکنم تلفظ شمشیربازی با اسلحه اپه رو یه چند سالیه کشف کردم، تا قبل از اون فکر می کردم با اسلحه افه ست و طرف اِفه ضربه زدن میاد......خخخخخخخخخخخخ
تمام سپاسم از ان كسيست كه به من نيازي نداشت اما فراموشم نكرد.
اعتراف میکنم بچه که بودم براده های پاکن رو جمع میکردم میذاشتم تو یخچال منجمد بشه تا دوباره پاکن بدست بیاد ولی هیچ وقت درست نمی شد.
اعتراف میکنم اومدم سبزه بکارم (باگندم)دیدم نداریم به جاش رفتم برنج خیس کردم که جوونه بزنه نه این مغزه من دارم....دیگه دارم کم کم به سالم بودنم شک میکنم
اعتراف میکنم یه بار وقتی تاکسی دنده عقب اومد سوار شدم راننده گفت آقا میخوام پارک کنم مسافر کش نیستم برو پایین داشتم از خجالت میمردم
اعتراف میکنم وقتی داشتم برنامه تحویل سال رو نگاه میکردم وقتی تنگ ماهی رو نشون میدادن من با پام میز تلویزیون رو تکون میدادم که آبای تو تنگ بریزه !!!
دردیاری که دران نیست کسی یارکسی ،یارب ای کاش نیفتد به کسی کارکسی
سلامتی همه اونایی که باهاشون مثل کف دست بودیم اما اونا باهامون مثل انگشت شصت بودن...
نمی ترسم از کسی که هزار کتاب دارد و هر روز یکی را میخواند...! ترس من از ادم هایست که یک کتاب دارند و آن را مقدس میدانند و هیچگاه نمیخوانند.
اعتراف میکنم زمان مدرسه 1 روزهایی از ترس امتحان دل درد الکی میگرفتم که نرم مدرسه ، درسته مامانم مجبورم میکرد کلی کته ماست بخورم ولی چون تو مرکز توجه قرار میگرفتم خیلی حال میداد
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}