{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
دائما و شب و روز تمام لحظاتمان را کار می کنیم تا بخوریم… نه اینکه می خوریم تا زندگی کنیم…. ما کوچکترین لحظه تامل در خویش را نداریم و این لحظه ها هر روز بیشتر از ما گرفته می شود
ماندن، سنگ بودن است و رفتن، رود بودن . بنگر که سنگ بودن به کجا می رسد جز خاک شدن ، و رود بودن به کجا می رود جز دریا شدن ...
ازدست دادن کسی که دوستش داریم خیلی دشواراست. اما اکنون به این نتیجه رسیده ام که کسی کسی را از دست نمیدهد؛ زیرا مالک آن نیست ، و این یعنی آزادی،داشتن بهترینهای دنیا بدون آنکه صاحبشان باشی ...
نسان نقطه ای است میان دو بی نهایت: بی نهایت لجن بی نهایت فرشته
ای که هوای من شده ای دم زدن از تو حیات من است
ای که تو آن من دیگرمی ای تو که آن توی دیگرتم زاد سفر برگیر و قدم در راه نِه که من در پایان راه بی صبرانه منتظر رسیدن توام
تو می دانی که من از میان همه نعمت های این جهان ، آن چه را برگزیده ام و دوست می دارم تنهایی است
چه دشوار شده است دم زدن ! در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است و صدای هرگامی غمم ! دکتر علی شریعتی
همچون شمع که در گریستن خویش ، قطره قطره می میرد ذوب می شوم و محو می شوم و پایان می گیرم
غریقی در طوفان تنها مانده است آخرین فریادهای خسته اش را که تو را می خواند ـ بشنو ، بشتاب ، او را دریاب
دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا سطح بلند ترین قله عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد
می دانم تشنه ای اما … اما این دریا را در کوزه نمی توان کرد.
عشق در اوج اخلاصش ، به ایثار رسیده است و در اوج ایثارش ، به قساوت !
تا بی پناه نگردم ، پناهم نخواهی داد تا نیفتم ، دستم را نخواهی گرفت
دایا به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است ، و به هرکه دوست تر می داری ، بچشان که دوست داشتن از عشق برتر !
هر کسی را نه بدان گونه که « هست »، احساس می کنند بدان گونه که « احساسش » می کنند ، هست
دائما و شب و روز تمام لحظاتمان را کار می کنیم تا بخوریم… نه اینکه می خوریم تا زندگی کنیم…. ما کوچکترین لحظه تامل در خویش را نداریم و این لحظه ها هر روز بیشتر از ما گرفته می شود
ماندن، سنگ بودن است و رفتن، رود بودن . بنگر که سنگ بودن به کجا می رسد جز خاک شدن ، و رود بودن به کجا می رود جز دریا شدن ...
ازدست دادن کسی که دوستش داریم خیلی دشواراست. اما اکنون به این نتیجه رسیده ام که کسی کسی را از دست نمیدهد؛ زیرا مالک آن نیست ، و این یعنی آزادی،داشتن بهترینهای دنیا بدون آنکه صاحبشان باشی ...
نسان نقطه ای است میان دو بی نهایت: بی نهایت لجن بی نهایت فرشته
ای که هوای من شده ای دم زدن از تو حیات من است
ای که تو آن من دیگرمی ای تو که آن توی دیگرتم زاد سفر برگیر و قدم در راه نِه که من در پایان راه بی صبرانه منتظر رسیدن توام
تو می دانی که من از میان همه نعمت های این جهان ، آن چه را برگزیده ام و دوست می دارم تنهایی است
چه دشوار شده است دم زدن ! در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است و صدای هرگامی غمم ! دکتر علی شریعتی
همچون شمع که در گریستن خویش ، قطره قطره می میرد ذوب می شوم و محو می شوم و پایان می گیرم
غریقی در طوفان تنها مانده است آخرین فریادهای خسته اش را که تو را می خواند ـ بشنو ، بشتاب ، او را دریاب
دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا سطح بلند ترین قله عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد
می دانم تشنه ای اما … اما این دریا را در کوزه نمی توان کرد.
عشق در اوج اخلاصش ، به ایثار رسیده است و در اوج ایثارش ، به قساوت !
تا بی پناه نگردم ، پناهم نخواهی داد تا نیفتم ، دستم را نخواهی گرفت
دایا به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است ، و به هرکه دوست تر می داری ، بچشان که دوست داشتن از عشق برتر !
هر کسی را نه بدان گونه که « هست »، احساس می کنند بدان گونه که « احساسش » می کنند ، هست
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}