{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
همانند پلی بودم برای عبورت، به فکر تخریب من نباش، رسیدی دست تکان بده، من خود فرو میریزم.
مترسک گفت: ای گندم تو گواه باش مرا برای ترساندن آفریدند اما من عاشق پرنده ای بودم که از گرسنگی مرد...
گـاهــــــــی بــه خـــــــــــــاطـرش مــــــــــانـدن را تـحـمـــــــل کــــن رفتن از دست "همـــه" برمی آید ...
دیگر بهار هم سر حالم نمی کند / چیزی شبیه گریه زلالم نمی کند آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چه کار؟ / وقتی که سنگ هم رحم به بالم نمی کند . . .
ساعت ها به ساعت می نگرم مسابقه گذاشته اند عقربه ها هر چه غمت بیشتر باشد از سرعت خود می کاهند . . .
من به جای خالی اش بیشتر از خودش عادت کرده ام . . . اعتراف تلخیست … !!!
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند / بلبل شوقم هوای نغمهخوانی میکند همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست / طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند . . .
عاشقی با قلب من بیگانه شد / خنده از لب رفت و یک افسانه شد / حس و حالی بعد عشق آمد پدید / بعد آنشب زندگی غمخانه شد.
هر شب زغم عشق تو من خواب ندارم / فکر دل من کن که دگر تاب ندارم / بس گریه نمودم ز فراق غم عشقت / چشمم به زبان آمد و گفت اشک ندارم.
نگاه ساکت مردم به روی صورتم دزدانه می افتد ، همه گویند عجب شاداست ، عجب خندان دل مردم چه میداند که من دنیایی از اشکم.
تا بشکند امروز طلسمم برخیز / تا غصه جدا شود از اسمم برخیز ! این جسم ندارد آرزویی جز خاک / ای روح ! به احترام جسمم برخیز !
بر سرِ آسمانی آن ظهر آیههای شکوه نازل شد مژده دادند ایههای شکوه دین احمد(ص) دوباره کامل شد
صدبار به سنگ ، کینه بستند مرا / از خویش غریبانه گسستند مرا گفتند همیشه بی ریا باید زیست / آیینه شدم باز شکستند مرا
گفت پیغمبر به یارای سخن پیک رب العالمین آمد به من گفت حیدر را خدا این تحفه داد بر همه خلق جهان فضلش نهاد
غدیر، تجلّی اراده خداوند مکمّل باور ما و نقطه تأمّلی در تاریخ است
گل فرستادم تو بو کن، اگر مردم تو با گل گفتگو کن ، اگر ماندم که باز آیم به سویت ، اگر رفتم فدای تار مویت.
همانند پلی بودم برای عبورت، به فکر تخریب من نباش، رسیدی دست تکان بده، من خود فرو میریزم.
مترسک گفت: ای گندم تو گواه باش مرا برای ترساندن آفریدند اما من عاشق پرنده ای بودم که از گرسنگی مرد...
گـاهــــــــی بــه خـــــــــــــاطـرش مــــــــــانـدن را تـحـمـــــــل کــــن رفتن از دست "همـــه" برمی آید ...
دیگر بهار هم سر حالم نمی کند / چیزی شبیه گریه زلالم نمی کند آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چه کار؟ / وقتی که سنگ هم رحم به بالم نمی کند . . .
ساعت ها به ساعت می نگرم مسابقه گذاشته اند عقربه ها هر چه غمت بیشتر باشد از سرعت خود می کاهند . . .
من به جای خالی اش بیشتر از خودش عادت کرده ام . . . اعتراف تلخیست … !!!
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند / بلبل شوقم هوای نغمهخوانی میکند همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست / طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند . . .
عاشقی با قلب من بیگانه شد / خنده از لب رفت و یک افسانه شد / حس و حالی بعد عشق آمد پدید / بعد آنشب زندگی غمخانه شد.
هر شب زغم عشق تو من خواب ندارم / فکر دل من کن که دگر تاب ندارم / بس گریه نمودم ز فراق غم عشقت / چشمم به زبان آمد و گفت اشک ندارم.
نگاه ساکت مردم به روی صورتم دزدانه می افتد ، همه گویند عجب شاداست ، عجب خندان دل مردم چه میداند که من دنیایی از اشکم.
تا بشکند امروز طلسمم برخیز / تا غصه جدا شود از اسمم برخیز ! این جسم ندارد آرزویی جز خاک / ای روح ! به احترام جسمم برخیز !
بر سرِ آسمانی آن ظهر آیههای شکوه نازل شد مژده دادند ایههای شکوه دین احمد(ص) دوباره کامل شد
صدبار به سنگ ، کینه بستند مرا / از خویش غریبانه گسستند مرا گفتند همیشه بی ریا باید زیست / آیینه شدم باز شکستند مرا
گفت پیغمبر به یارای سخن پیک رب العالمین آمد به من گفت حیدر را خدا این تحفه داد بر همه خلق جهان فضلش نهاد
غدیر، تجلّی اراده خداوند مکمّل باور ما و نقطه تأمّلی در تاریخ است
گل فرستادم تو بو کن، اگر مردم تو با گل گفتگو کن ، اگر ماندم که باز آیم به سویت ، اگر رفتم فدای تار مویت.
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}