{{::'controllers.mainSite.MainSmsBankBanner2' | translate}}
آنگاه که انسان بجای خالق به دنبال مخلوق گشت و بجای پرستشش,زیبایی های خلقت را ستایش کرد؛ خداوند فرمود: هر قوم سرنوشتش را خودش تعیین می کند.
خود را ارزان نفروشيم در فروشگاه بزرگ هستي روي قلب انسان نوشته اند.قيمت=خدا
خدایا گفتم کاش یه زمانی برسه که وقتی یه نفر میخوره زمین بهش نخندند ولی نگفتم مردم این قدر تو غماشون غرق باشن که نبینن یه نفر میخوره زمین.
دیشب با خدا دعوایم شد، باهم قهر کردیم. فکر کردم مرا دوست ندارد. رفتم گوشه ای نشستم" چند قطره اشک ریختم. خوابم برد. صبح که بیدار شدم.. مادرم گفت: نمیدانی دیشب تا چه ""بارانی"" می آمد.
خودمان میدانیم که گناه کاریم آری ولی مطمینیم که هنوز دوستمان داری
خدایا از زمینت چیز زیادی نمیخواهم فقط میخواهم وقتی بازیم میدهند سکوت نکند فقط دهانش را باز کند و من را ببلعد...
خدایا.... بارها همان جایی دستم را گرفتی که می توانستی مچم را بگیری فردا را به امید آنکه در آغوشم بگیری شروع می کنم...
هست..........هستم..........هستی میشنوم..........میشنود.......میشنوی خدا..........من..........تو... آمین..........
زندگی شیرین است.. زندگی رویایی... بوی نفسهای خدادرآن جاری...
گریــــــه شاید زبان ضعـــف باشد شاید کودکــانه ..شاید بی غــرور … اما هر وقت گونه هــــایم خیس می شـــود می فهمــــم نه ضعیفم ..نه کودکم.. بلکه پر از احساســـم …
بودنت را دوست دارم وقتی پنجه در کمرم حلقه مے کنی و به آغوشت سفت مرا مے فشارے و وادارم مے کنے که به هیچ کس فکر نکنم جـــــــز تــــــو ... !
اگه زندگیم در یه کاسه آب خلاصه می شد اونو بدرقه راهت می کردم…
ادم های خوب مثل گل های قالیند,نه انتظار باران را دارند و نه ترس چیده شدن.
دستانت رو دور گردنم حلقه کن بانو … این دوست داشتنی ترین شالگردن شب های سرد من است ؛ باور کن …
پشت سرم حرف بود… حدیث شد… می ترسم آیه شود ! سوره اش کنند به جعل ! بعد تکفیرم کنند این جماعت نا اهل
قدر آن شیشه بدانید تا که هست نه در آن موقع که افتاد وشکست
آنگاه که انسان بجای خالق به دنبال مخلوق گشت و بجای پرستشش,زیبایی های خلقت را ستایش کرد؛ خداوند فرمود: هر قوم سرنوشتش را خودش تعیین می کند.
خود را ارزان نفروشيم در فروشگاه بزرگ هستي روي قلب انسان نوشته اند.قيمت=خدا
خدایا گفتم کاش یه زمانی برسه که وقتی یه نفر میخوره زمین بهش نخندند ولی نگفتم مردم این قدر تو غماشون غرق باشن که نبینن یه نفر میخوره زمین.
دیشب با خدا دعوایم شد، باهم قهر کردیم. فکر کردم مرا دوست ندارد. رفتم گوشه ای نشستم" چند قطره اشک ریختم. خوابم برد. صبح که بیدار شدم.. مادرم گفت: نمیدانی دیشب تا چه ""بارانی"" می آمد.
خودمان میدانیم که گناه کاریم آری ولی مطمینیم که هنوز دوستمان داری
خدایا از زمینت چیز زیادی نمیخواهم فقط میخواهم وقتی بازیم میدهند سکوت نکند فقط دهانش را باز کند و من را ببلعد...
خدایا.... بارها همان جایی دستم را گرفتی که می توانستی مچم را بگیری فردا را به امید آنکه در آغوشم بگیری شروع می کنم...
هست..........هستم..........هستی میشنوم..........میشنود.......میشنوی خدا..........من..........تو... آمین..........
زندگی شیرین است.. زندگی رویایی... بوی نفسهای خدادرآن جاری...
گریــــــه شاید زبان ضعـــف باشد شاید کودکــانه ..شاید بی غــرور … اما هر وقت گونه هــــایم خیس می شـــود می فهمــــم نه ضعیفم ..نه کودکم.. بلکه پر از احساســـم …
بودنت را دوست دارم وقتی پنجه در کمرم حلقه مے کنی و به آغوشت سفت مرا مے فشارے و وادارم مے کنے که به هیچ کس فکر نکنم جـــــــز تــــــو ... !
اگه زندگیم در یه کاسه آب خلاصه می شد اونو بدرقه راهت می کردم…
ادم های خوب مثل گل های قالیند,نه انتظار باران را دارند و نه ترس چیده شدن.
دستانت رو دور گردنم حلقه کن بانو … این دوست داشتنی ترین شالگردن شب های سرد من است ؛ باور کن …
پشت سرم حرف بود… حدیث شد… می ترسم آیه شود ! سوره اش کنند به جعل ! بعد تکفیرم کنند این جماعت نا اهل
قدر آن شیشه بدانید تا که هست نه در آن موقع که افتاد وشکست
{{::'controllers.mainSite.SmsBankNikSmsAllPatern' | translate}}